جمعه ۳۱ مرداد ۱۳۹۳ ه‍.ش.

طلب «امتیازات از دست رفته» در لباس عدالت‌طلبی!؟

بورسیه تحصیلی به کدام یک باید تعلق بگیرد: 
- آقای الف با رتبه کنکور تک رقمی؟
- آقای ب با رتبه کنکور متوسط؟
بنظر می‌رسد جواب روشن باشد. اما آیا می‌توان اسم این را عدالت گذاشت؟

اگر آقای الف در مدرسه غیرانتفاعی در تهران درس خوانده باشد، با انواع کلاس‌های تکمیلی، با امکانات آزمایشگاهی، ورزشی، مطالعاتی، با دبیرانی که اساتید دانشگاهند. و پس از دیپلم هم کلاس‌های کنکور و تدریس خصوصی و مطالعه فردی و گروهی را بگذراند!
اما آقای ب از خانواده‌ محرومی در شهرستان باشد، در مدارس دولتی با کلاس‌های شلوغ و معلم‌های خسته و درمانده تحصیل کرده و اوقات فراغتش را جلوی تلوزیون یا با همسالان در کوچه و خیابان گذرانده باشد.
آنوقت این چه عدالتی است که ما جلوی این دو جوان ورقه امتحانی مشابهی بگذاریم؟ آیا برنده این مسابقه از پیش تعیین نشده است، و امتحان مزبور جز فریبی برای پنهان کردن بی‌عدالتی موجود نیست؟
آن چه در نگاه اول به عنوان «عدالت» به ما عرضه می‌شود، در حقیقت ابزاری برای تحکیم بی‌عدالتی‌های اجتماعی است.
   
طبعا آقای الف و آقای ب درکشان از عدالت متفاوت است. نگاه طبقاتی آقای الف، عدالت را به گزینش از روی رتبه تحصیلی معنی کند. در صورتی که دانشجوی شهرستانی عدالت را در 
درنظرگرفتن امکانات متفاوت تحصیلی می‌داند.
اگر او نیز بپذیرد که عدالت در رتبه تحصیلی مشخص می‌شود، آن وقت مغبون می‌ماند.
از این رو مطرح کردن «عدالت» و تبیین مسائل اجتماعی از دیدگاه بی‌عدالتی‌های طبقاتی امری لازم است، علی‌رغم مقاومت و فشار مسلط جامعه.
فقرا موظف به جنگیدن در «جبهه» خودشان هستند، و نه این که سرباز مفت و مجانی دیگران بشوند. مسئله آن‌ها رعایت رتبه کنکور نیست، بلکه اعطای بورسیه با درنظر گرفتن بی‌عدالتی‌های موجود در سیستم آموزشی است. اعمال «رتبه کنکور» در اعطای بورسیه ظلم آشکار در حق این اقشار است.
      
آن چه در ماجرای بورسیه‌ها روی داد به شکلی غیرمنتظره اتفاقات سال هشتاد و هشت را تداعی می‌کند. منظورم خود ماجرا و چگونگی اعطای بورسیه نیست‌، بلکه انعکاس آن در صف‌بندی اقشار اجتماعی می‌باشد.
در سال هشتاد و هشت نیز همین نیروهای اجتماعی (اصلاحطلبان) مطالبات خویش را بر مواضع عدالت‌طلبانه میرحسین تحمیل کردند. با همین حق به جانبی که امروز می‌کنند.
مبارزه انتخاباتی که در نازی‌آباد آغاز شد، نهایتا در مطالبات انحصارطلبانه اقشار میانی ناپدید گشت و به شعارهایی همچون «ارزشمند شدن پاسپورت‌ها» ختم شد.
واقعیت این است که طرح مسئله عدالت از سوی هر قشر اجتماعی دیگری جز فرودستان، جز  زیاده‌خواهی و حق کشی نمی‌تواند باشد! طبقات مرفه با جایگزین کردن «امتیازات اجتماعی از دست رفته خویش» بجای «عدالت اجتماعی» اعتراضات طبقات فرودست را مصادره و آن را به نام خود تصاحب ‌می‌کنند.

شنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۳ ه‍.ش.

آیا دم غروب به سوی خورشید شنا کرده‌ای؟

   
به آب می‌زنی، قرص خورشید پشت خط افق اندک اندک پایین می‌رود. تو شنا می‌کنی و شنا می‌کنی و شنا می‌کنی. آسمان کم کم سرخ می‌شود به رنگ خون، سپس تاریک با لکه‌های سرخ همچون جگر، و بالاخره تاریک و قیرگون.
یک بار امتحان کنید. حتی دویدن به سمت غروب انرژی شگفتی به آدمی میدمد. انگار سوی ابدیت می‌روی. طلوع این حس جاودانگی را القا نمی‌کند که غروب می‌کند. شاید از این رو که طلوع به آغازی اشاره دارد که هشت ساعت دیگر پایان می‌یابد. اما غروب خود نقطه پایان است، ضمیر ناخودآگاه ما جاودانگی را پس از مرگ می‌جوید.
 
در تمام مدتی که خورشید در آب فرو ‌رفت، با کششی تب‌آلود و شوق‌انگیز بسویش شنا کردی. اکنون در دل شب، در میانه‌ی این دریای عمیق، دور از ساحل نجات، تنها و خسته توقف می‌کنی.
اگر در این ظلمات کوسه‌ای یا جانوری گزنده بیاید، اگر حالت بهم بخورد، یا حتی فقط عضله پایت بگیرد، فریاد رسی نخواهی داشت. 
در این تاریکی بی‌انتها مرگ حضوری محسوس دارد. طبیعت را با هیبت تهدید کننده پیشاتمدن احساس می‌کنی، همانطور که نیاکانت روزگاری، و در مقابلش به همان رزمندگی ایستاده‌ای که روزگاری نیاکانت ایستاده بودند. 
چنین جایی می‌تواند محل نزول وحی بر آدمی باشد. در دل این آب عظیم تنها صدای دست و پا زدن رقت‌بار تو بگوش می‌رسد.
  
لحظاتی می‌مانی. لذت ترس را می‌چشی. حقارت و آسیب‌پذیری خویش را مزه مزه می‌کنی.
اجازه می‌دهی روحت در مجاورت مرگ نفس بکشد و تازه بشود. آنگاه برمی‌گردی.
خستگی که هنگام آمدن مجال ظهور نم‌یافت، اکنون حضورش را اعلام می‌کند. باید تا آن جا، آن دورها که آسمان از انعکاس نورها روشنتر است، شنا کنی. کوفتگی عظلاتت رسیدن به «آن جا» را امری محال می‌نمایاند.
اما راهی می‌شوی و اندکی بعد در ریتم منظم دست و پا زدنت گم می‌شوی. در فاصله‌های زمانی مشخص موج‌ها می‌آیند و تو را پس می‌رانند و تو دوباره پیش می‌روی. دیگر به رسیدن نمی‌اندیشی، فقط عمل میکنی، مثل یک ساعت منظم.
گاه درخشش فسفری کف‌ها، تاریکی یکنواخت را می‌شکند.
سپس، اندک اند‌ک کورسوی چراغ‌های تمدن پدیدار می‌شود، روشن و روشنتر. کم‌کم شهر دردسترس قرار می‌گیرد.
حس مسافری را داری که از دل ابدیت به سوی زندگان باز ‌گشته. نگاهت تازه شده. اشتهایت به زندگی باز شده.
  
کمی بعد، به خانه خاموش وارد می‌شود. اهل خانه ساعت‌هاست خوابند. سهم شامت روی اجاق سرد ماسیده. روی هره سفیدکاری شده، کنار پنجره نیمه باز می‌نشینی، سوسیس سیب‌زمینی پر ادویه تند را از همان ماهیتابه لقمه لقمه فر می‌بری. با ولع تهش را هم با نان تافتون بیات تمیز می‌کنی. 
هوای شرجی نیمه شب جایش را به نسیم صبحگاهی داده است. بوی خفیف پوسیدگی لاشه حیوانی از جایی در نزدیکی به مشام می‌رسد. جیرجیرکی خوابزده هنوز می‌خواند و سکوت شب را می‌شکند.
رخوتی شیرین به آرامی تن خسته‌ات را فرا می‌گیرد. جسم خسته‌ات در هماهنگی با روحت قرار دارد. چیزی کم نداری، آرزویی خودش را به دیوار ذهنت نمی‌کوبد. کمی بعد همانجا روی نیمکت چوبی دراز می‌کشی و به خواب می‌روی. خوشبخت، راضی.

پنجشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۳ ه‍.ش.

معمای آیت؟!^#٪^÷×


مواجهه اصول گرایان با حسن آیت نمونه خوبی بدست می‌دهد از استفاده ابزاری از تاریخ در جهت پیشبرد امیال جناحی.
سال‌ها این واقعیت را مسکوت گذاشتند که آیت (که مشکوک است به آمریکایی بودن) مسبب آوردن اصل «ولایت فقیه» در قانون اساسی بود. اما همان اصولگرایان در سال هشتاد و هشت حسن آیت را از صندوقچه غبارآلود تاریخ بیرون کشیدند، چرا که اکنون می‌توانستند از او برای تخریب میرحسین موسوی استفاده کنند.
آیت مخالف سپردن وزارت خارجه به میرحسین بوده است! و در روزهای پس از انتخابات سال هشتاد و هشت که تخریب میرحسین اهمیت درجه اول داشت، روایت جدیدی از تاریخ نوشتند، حکایتی که در آن «آیت آمریکایی» به «ابر شهید» تبدیل شد. به آدمی که همه چیز را می‌دانست و حتی موسوی سال هشتاد و هشت را  سی و یک سال قبل پیش‌بینی ‌کرده بود! انگار نه انگار که این آدم آن سوابق درخشان در هدایت دولت جنگ را داشت و تمام پیشینه پاک سیاسی...
 
اما تفسیر ماجرای حسن آیت، بدون درنظرگرفتن اولویت‌های سیاست روز و سیاسی بازی، چه می‌تواند باشد؟
با توجه به سوابق او در حزب زحمتکشان و نزدیکیش به مظفر بفایی، همکاری آیت با سرویس‌های خارجی از احتمالات نزدیک به یقین است.
ما برای درک نقش او در تصویب اصل «ولایت فقیه» نمی‌توانیم ماجرا را از دیدگاه امروز تفسیر کنیم. بلکه باید اولویت‌های آمریکا در همان دوره تاریخی را در نظر بگیریم.
در بحبوحه جنگ سرد و اشغال افغانستان توسط شوروی، اسلام سیاسی هنوز کم و بیش متحد طبیعی آمریکا محسوب می‌شد.
امام نیز تا پیش از پیروزی انقلاب با هوشیاری خاص خودش، از ابراز بیانات ضدآمریکایی صریح خودداری می‌کرد، چنانچه همین دورنگری باعث شد آمریکایی‌ها با تسلیم زودهنگام ارتش (آمدن ژنرال هایزر و دور زدن شاه) به پیروزی زودرس انقلاب کمک کنند.
بیم آمریکا این بود که در صورت ادامه رودرویی خشن ارتش با تظاهرات مردم، نفوذ گروه‌های مسلح مارکسیست افزایش ‌یابد و وزن نیروهای طرفدار شوروی در انقلاب بالا برود. فراموش نکنیم که در آن روزگار «انقلابات» هنوز تیول سیاسی چپ محسوب می‌‌‌شد، و جنبش سیاسی اسلام ضدآمریکایی آغاز نشده بود!
پس اولویت اصلی آمریکا در دوران جنگ سرد، مقابله با شوروی و کمونیسم بود. از این نظر آمریکا امام و شعار «نه شرقی نه غربی» را بر مارکسیست‌ها و یا حتی مارکسیست‌های اسلامی (مجاهدین) ترجیح می‌داد،  که در همان زمان شعار مرگ بر امپریالیست سر می‌دادند، و ترور مستشاران آمریکایی یکی از فعالیت‌هایشان بود.
   
رفتار حسن آیت پس از انقلاب را فقط در این چهارچوب می‌توان درک کرد. او ماموریت داشت نفوذ روحانیون در حکومت را تثبیت کند. آمریکایی‌ها بخاطر سابقه ناموفق تاریخی با ملی‌گرایان (مصدق/فاطمی) معممین را حتی بر ملی‌گرایان نیز ترجیح می‌دادند. تازه پس از اشغال لانه جاسوسی و موضع‌گیری امام بود که آمریکا به اشتباه خود پی‌برد و تغییر رویه داد.
مخالفت شدید آیت با میرحسین موسوی نیز در راستای همان سیاست‌های آمریکا بود. بخصوص که موسوی با جناح چپ و عدالت‌‌خواه ملی‌گرا (دکتر پیمان) نزدیک بود.
آیت اما با موتلفه و گروه‌های مشابه مدافع سرمایه‌داری کمترین مشکلی نداشت! چرا که تصور آمریکا این بود که حکومت روحانیون و امثال موتلفه (بازار)‌ پس از خوابیدن شلوغی‌های انقلاب، کم‌کم به حکومت اسلامی کفرستیز (مشابه عربستان) تغییر ماهیت خواهد داد. اشغال لانه جاسوسی و موضعگیری قاطع امام این رشته‌ها را پنبه کرد...
  
نتیجه:
دوستان ارزشی اشتباه فاحشی مرتکب می‌شوند اگر بپندارند حسن آیت چون در سال پنجاه و هفت دنبال تصویب اصل ولایت‌فقیه بوده، ‌پس بنا به معیارهای امروز فردی ولایت‌مدار شناخته می‌شود.
نتیجه‌ مخرب اینگونه سطحی نگری‌های ساده دلانه، بیش از هرچیز ناتوانی در درک صف‌بندی‌‌های سیاسی واقعی امروز جامعه است. معضلی که متاسفانه در این طیف سیاسی فراوان دیده می‌شود. چنانچه از یک سو دم از عدالت‌طلبی می‌زنند، اما از سوی دیگر قادر به مرزبندی روشن با موتلفه و تشکل‌های مشابه مدافع سرمایه‌داری نمی‌شوند، و مورد (سو)استفاده آن‌ها قرار می‌گیرند...

سه‌شنبه ۷ مرداد ۱۳۹۳ ه‍.ش.

رفع مشکلات بیمه کارگران ساختمانی در آینده نزدیک!!!


آیا تیتر را درست متوجه شدید؟ احتمالا نه. این فارسی جدید است.
این جا منظور از رفع مشکلات بیمه کارگران رفع مشکلات بیمه کارگران نیست! بلکه «مشکل» خود بیمه کارگران است. و معنی رفع مشکل، از میان برداشتن «بیمه کارگران».
از آنجایی که بیمه کارگران موجب بالارفتن بهای ساخت مسکن می‌شود، و شهرداری نمی‌تواند به اندازه کافی پروانه ساخت بفروشد، پس بایستی هزینه نیروی کار را پایین آورد! کارگران بدون بیمه. سلام آقای مارکس!
   
نمایندگان محترم مجلس برای از میان برداشتن این «مشکل» حتی طرحی با دوفوریت ارائه داده‌اند! «محسن صرامی عضو کمیسیون اقتصادی مجلس شورای اسلامی می‌گوید:
«بیمه کارگران ساختمانی در سال 91 مشکلات زیادی ایجاد کرده بود که به همین دلیل برخی متقاضیان ساخت مسکن به علت هزینه‌های زیاد بیمه کارگران از دریافت پروانه ساختمان از شهرداری استقبال نمی کردند.»
آیا نماینده محترم خودش بیمه نیست؟
    
«محمد باقری» عضو کانون انجمن‌های صنفی کارگران ساختمانی در اعتراض به این ماجرا می‌گوید:
«در حالی که حدود یک میلیون کارگر ساختمانی در انتظار پوشش بیمه تامین اجتماعی هستند، مشخص نیست سازمان به چه دلیلی از اعلام سهمیه بیمه این کارگران خودداری می‌کند.
این فعال کارگری در ادامه ضمن انتقاد از طرح دو فوریتی نمایندگان مجلس شورای اسلامی برای تغییر قانون بیمه کارگران ساختمانی، تصریح کرد: نگرانی خارج از عرف برخی نمایندگان نسبت به بیمه کارگران ساختمانی توجیه پذیر نیست. به نظر می‌رسد این گروه از نمایندگان مجلس نهم نگران افزایش هزینه انبوه سازان در پی پرداخت حق بیمه‌ سهم کارفرما هستند.»
   
------------------------
کارگری که تشکلات صنفی قدرتمند نداشته باشد، حق و حقوقش مثل گوشت قربانی بین گروه‌های ذینفع تقسیم می‌شود.
حالا بنشینیم در باره مستضعفان انشاهای احساساتی بنویسیم. این نوحه‌سرایی‌ها شاید برای گوینده سودی داشته باشد، اما یقینا برای محرومان آب و نان نمی‌شود.
مستضعف باید توانمند شود تا بتواند از حقوق خویش دفاع کند. هدف انقلاب و امام هم جز این نبود.
مستضعف نیازی به وکیل مدافع دلسوز ندارد. بلکه به سازماندهی و تشکل‌های قدرتمند خودش نیاز دارد، از همان گونه که کارفرمایان دارند، و تا سطح وزیر و ریاست دفتر ریاست‌جمهوری در سیاست دخالت می‌کنند.
آن وقت دیگر فلان نماینده مجلس شکر می‌خورد بیمه کارگر را، آن هم کارگر ساختمانی که در معرض مداوم حوادث و بیماری‌های ناشی از سختی کار است، به عنوان «مشکل» مطرح کند! و اگر بکند، همان تشکل‌های کارگری و تریبون‌های وابسته‌اشان تنبان از پای چنین نماینده‌ای درمی‌آورند.
اما در حال حاضر قانونی که مستقیما به زندگی و سلامت چند میلیون کارگر و خانواده‌هایشان ارتباط دارد، در سکوت تصویب می‌شود، و بیش از خبری کوتاه در یکی از صفحات روزنامه‌ها، بازتابی نخواهد یافت.

جمعه ۳ مرداد ۱۳۹۳ ه‍.ش.

«نه غزه نه لبنان»، شعاری که پیرهن عثمان شد؟

کسی که یکبار در راهپیمایی بی‌مجوزی حضور یافته باشد، می‌داند ده نفر آدم منسجم می‌توانند هدایت چنین تظاهراتی را بدست بگیرند. کافی است یکی شعاری بدهد، و نه نفر با صدای بلند آن را تکرار کنند، تا باقی جمعیت نیز همصدا شوند. عین همین موضوع برای بلند کردن چند پلاکارد، یا تعیین مسیر صادق است...
پس مسئله مورد نزاع نباید فقط خود شعار باشد. هیچ انسانی که وجدانی سالم دارد، نمی‌تواند مخالف فلسطینی مظلوم باشد.
برای یافتن علت، باید موضوع را در چهارچوب وسیع‌تری دید.
       
آنچه که جناحی از ارزشی‌ها و بخشی از سبزها امروز به طور مشترک (با کل‌کل کردن و خودحق‌پنداری) مشغول ماست ‌مالی آن هستند، تفکرات و تصوراتی است که زمینه چنان شعاری را فراهم آورد.
این تصورات از قضا هنوز زنده‌اند. چند نمونه‌اش را می‌آورم:
- تصورات اشتباه در باره روابط بی‌الملل. تفکری که اروپایی‌ها را دوست مردم ایران می‌داند، و آن‌ها را حتی متحد خود در مقابل حکومت می‌پندارد.
- می‌گویند «می‌خواهیم با دنیا دوست باشیم»، و در این جا قادر به تمایزی میان غرب با دنیا نیستند. این دو را مطلقا یکی می‌پندارند.
- معتقدند استعمار افسانه‌ای تاریخی و سپری شده است، و یا آن را با پیشرفت و تمدن یکی می‌گیرند.
- در تقابل ایران با غرب، مطلقا «تضاد منافع» را ندیده می‌گیرند. اختلافات ایران با غرب را به «دوستی و دشمنی» و یا حتی از آن بدتر به «لجبازی و غربستیزی» فرو می‌کاهند.
- و ...

   
واقعیت این است که علت اصلی پشتیبانی برخی از سبزها از مذاکرات ژنو، هنوز هم همچنان همان تصورات باطل از روابط قدرت در عرصه بین‌المللی است! این دوستان حتی پیشاپیش طرف ایرانی را مسئول شکست احتمالی مذاکرات می‌دانند، و قلبا معتقدند «رژیم» باید بیشتر از این با «دنیا» دشمنی نکند.
و فراموش نکنیم که بخشی از همین تفکرات، حتی ترور دانشمندان هسته‌ای توسط اسرائیل را دروغ خواند، و به خود حکومت ایران نسبت داد!
     
این که چطور اقشاری از مردم این گونه دشمن منافع خود شده‌اند، امریست که در این مجال نمی‌گنجد. یقینا سیاست‌های پس از جنگ دولت سازندگی، و سرخوردگی اجتماعی ناشی از آن در این موضوع بی‌تاثیر نبوده است.
متاسفانه فضای ایجاد شده در انتخابات هشتاد و هشت‌ نیز به دلیل قطبی شدن جامعه، به قشری‌گری در سیاست انجامید.
در نتیجه هر دو جناح فقط برای اثبات برحق بودن خویش، آن هم برسر مسائل ظاهری و سهل‌الوصول بحث می‌کنند. از طرح ریشه‌ای مسائل پرهیز می‌شود، چون در آن صورت خود نیز در معرض انتقاد قرار می‌‌گیریم.
و این گونه شعار «نه لبنان نه غزه...» به سوژه تمسخر و اتهام تبدیل می‌شود، بدون این که اصل مشکل در همه ابعادش مطرح گردد... 

جمعه ۲۰ تیر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

پرسشی مهم‌تر از بمباران غزه!


مستندی در باره یک کشور آفریقایی می‌دیدم. مردم همه جا دور تیم فیلمبرداری جمع می‌شدند و از بدبختی‌ و فقرشون می‌گفتند، و تقاضای کمک می‌کردند.
حالا تیم فیلمبرداری یه مشت جوان اروپایی علاف جیب خالی بودند، که 
خودشون واسه یه لقمه پول رفتن اونجا!

آفریقایی‌ها همّ و غمشون فقط این بود که چیزی از اینا گیرشون بیاد. واقعا انگار گدایی و انتظار کمک از دیگران را بخشی از نظم عادی جهان تلقی می‌کردند.
حتی بچه‌ ده دوازده ساله نقش خود را می‌دانست: از دیروز چیزی نخوردم، پول بهم می‌دی؟ یا زنی که پول برای چرخ خیاطی می‌خواست: می تونم با اون کار کنم و خرجم را دربیارم! و...
تیم فیلمبرداری خرکیف از صحنه‌های دلخواهش، تند تند ازشون فیلم می‌گرفت.

بنظرم رسید انگار فیلم دارد بطور ناخواسته به مستندی عمیق تبدیل می‌شود. به جای تصاویر کلیشه‌ای از آفریقایی گرسنه، که می‌خواستند نشان دهند، بیننده شاهد روحیه‌ این مردم، و امید عبثی بود که به یک تیم فیلمبرداری بسته‌اند!
تمثیلی دقیق از واقعیت رابطه استعمار و مستعمره، که در زیر پوسته کمک بشردوستانه و ترقی و آوردن تمدن پنهان می‌شود.

همین جور که نگاه می‌کردم، یاد مستند دیگری افتادم که از نوار غزه دیده بودم.
مردمی مغرور و با عزت. بخصوص زن محجبه‌ای به خاطرم مانده که صاحب فرزند شدن را، وظیفه‌ میهنی خود می‌دانست. تا نسل مردمش بماند و مقاومت کنند!
این جا علی‌رغم وضع اسفبار، جنگ و محاصره و قحطی، کسی در پی گدایی نبود. انسان‌هایی قوی، پرروحیه و متکی به نفس...
   
نتیجه‌ این که: چگونگی مواجه شدن ما با مسئله فلسطین، پیش از هر چیز اطلاعاتی در باره خود ما بدست می‌دهد. اینکه: من در شرایط مشابه چه رفتاری خواهم داشت؟
در مواجهه با فلسطین لحظه‌ای جنازه‌های خون آلود را فراموش کنیم و از خود بپرسیم: من چگونه آدمی هستم؟ آیا مانند فلسطینی در برابر ظلم می‌ایستم تا واقعیت خود را بسازم، یا چون آقریقایی واقعیت موجود را ‌پذیرفته، و تسلیم می‌شوم؟ 

جمعه ۲۳ خرداد ۱۳۹۳ ه‍.ش.

پلورالیسم و بت شکنی؟


برابری اجتماعی نیازمند «چهره‌ای یگانه» است تا در آن تبلور یابد. به نظر می‌رسد نقش برجسته «رهبر» در جوامعی چون کره شمالی (و در ابعادی دیگر کوبا، ونزوئلا، یا شوروی سابق و آلمان نازی) از این نیاز اجتماعی سرچشمه می‌گیرد.
غرب این پدیده ر‌ا با معیارهای فردگرایانه خویش ‌سنجیده، و آن را به «دیکتاتوری فردی» تفسیر می‌کند.
اما گویا شکل حکومتی مزبور ریشه در ضرورت‌های بنیانی‌تری داشته باشد، و از این نظر حقانیتی فراتر از ارزش‌گذاری‌ ایدولوژیکی/اندوویدالیمسی که نهایتا موضوع را به «بدطینتی» فرد دیکتاتور و از آن بدتر، ذات خراب انسان‌ها نسبت می‌دهد!
   
جالب است که نفسیر مشابهی از سنت «بت شکنی» در ادیان وحدانی می‌شود. بت‌های متعدد در جامعه را تبلور پلورالیسم اجتماعی دانسته، و بت شکن دیکتاتوری می‌شود که «آزادی‌ پرستش» را نابود می‌سازد.
پلورالیسمی که تبلورش در مکه، حاکمیت اشراف است. پلورالیسمی که چه در آن دوران و چه امروز پیوند جدایی‌ناپذیر با «نابرابری اجتماعی»  دارد.  در همین راستا می‌توان گفت میان وحدانیت و عدالت نیز پیوندی جدایی‌ناپذیر موجود است.
    
بتکده امروز «رسانه» و بت‌هایش «سلیبریتی‌ها». از ستارگان هالیوودی تا چهره‌های ورزشی، از شخصیت‌‌های هنری و موسیقی تا متفکران مشهور و برندگان جایزه نوبل...
این‌ چهره‌ها همه و بدون استثنا چهره نابرابری اجتماعی هستند. حتی اگر تصویر چگوارا باشد، کارکردش مشروعیت بخشیدن به جامعه‌ای است که بر «عدم مساوات» سازمان یافته.
جامعه برابری طلب ناچار به شکستن بت‌‌‌ها است، و برای این کار نیازمند چهره‌ای‌ یگانه، که وحدانیت در یگانگیش منعکس شود.
در سایه چهره «ابر رهبر» آحاد جامعه فاقد چهره می‌شوند و از این نظر با یکدیگر برابر.

دوشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۹۳ ه‍.ش.

دلخون


با تماشای این تصویر نفس آدم می‌گیرد. بغض هست، ولی گریه نیست. که اشک تسکین نمی‌دهد، مگر خون گریه کرد.
گویی واقعیت طبقاتی ظلم به تمامی در سرنوشت این زن جلوه‌گر شد. چه هنگامی که فرزندش را به خاطر «کسی نبودن» به قتل رساندند. و چه زمانی که گروه سیاسی رقیب، مادر داغدار را وسیله رسیدن به اهداف «مامانی» خود ساخت...
 تسلط و تصاحب طبقاتی. از جان فرزند تا واقعیت وجودی مادر.
تصاحب موجودیت فرودستان تا ذره آخر، نمایشی به درازای تاریخ، که بر کوهی از استخوان‌ها و جمجمه‌ها اجرا می‌شود.
به چهره‌های بزک کرده خندان نگاه نکنیم. بخش اصلی این نمایش موحش نه بر روی صحنه، بلکه در پس پرده جریان دارد.
     
ظلم گاهی چهره‌ای چنان مصیبت‌آمیز به خود می‌گیرد، چنان عریان، که نفس آدمی بند می‌آید، زبانش لال می‌شود. و با دلی خونین خاموش می‌ماند
همان موقع که تصویر این مادر داغدار را علم کرده بودند، می‌خواستم درباره‌اش بنویسم. اما راستش شرم اجازه نداد. آنچه می‌کردند بقدری کثیف بود، که هر دخالتی به معنای هم زدن بیشتر کثافت بود. حتی با بینی گرفته نمی‌شد به ماجرا نزدیک شد.
بی‌شرف‌هایی که پشت تصویر زن داغدار پنهان شدند، تا با شرف جلوه کنند.
یا کسانی که دم به ساعت بر فقر و نداری پیرزن تاکید کردند، که گویی با هر بار تکرار مکرر فقر زن ساکن رباط کریم، چگالی طبقاتی جناح سیاسی خودشان پایین‌تر جلوه خواهد کرد!
  
خصلتی در این طیف سیاسی وجود دارد، که به هر چیز دست می‌زند رسوا و بی‌مقدارش می‌سازد.
بارها از خودم پرسیده‌ام اشکال کجای کار است؟
- آیا چون مرکز ثقل فعالیتشان «رسانه» است،‌ و رسانه‌ها به ذات نیازمند خرسی هستند که در وسط برقصانند و جلب توجه کنند؟
یا از این رو که اقشار مرفه حاضر به پرداخت هزینه مبارزه نیستند، و ناچارا باید دیگران را تحمیق کنند، تا به نیابتشان مبارزه شود؟ یا به این خاطر است که پرنسیپ دیگری جز «فایده» نمی‌شناسند، و نتیجه‌ محتوم این منش فقدان «چهره» و «‌شخصیت» است.