شنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۲ ه‍.ش.

آداب گفتگو


[زیر این عنوان تجاربم از زندگی در فضای مجازی را بازگو می‌کنم] 
گاهی که در گفتگو می‌بینید طرف خیمه زده روی نظرش، یعنی آویزان است به آن، در بحث اصرار نکنید. درست نیست. لایکی بزنید و دوستانه خداحافظی کنید.
در غیر این صورت انگار که بخواهید عمود زیر خیمه را بکشید و شخص را زمین بزنید. او نیز هر تلاش شما برای اقناع خود را دقیقا حمله‌ای به شخص خودش تلقی می‌کند و حق هم دارد.
عمودی که یک انسان را سرپا نگه داشته ممکن است پایبندی به یک ایدولوژی باشد، به یک شخصیت سیاسی باشد یا به جمعی، مثلا زندانیان سیاسی، و یا به دینی، تفکری، هنری، احساسی، مفهومی...
یکی از باریک بینی‌ها هنگام بحث همین است که بتوانید رابطه شخص با حرفش را درست بسنجید.


حالا چند کلمه حرف حساب:‌ مسئله رفسنجانی!


تنها دلیلی که می‌تواند رای دادن به رفسنجانی را توجیه کند، برداشته شدن تحریم و کم شدن خطر تجاوز نظامی به ایران است.
ولی متاسفانه این تنها چیزی است که هوادارنش راجع به آن صحبتی نمی‌کنند. در عوض با رفتاری خجالت‌آور به ذهنیت‌سازی می‌پردازند. با تبلیغاتی دروغین و بدون عطف به محتوی:
رفسنجانی دیگر آدم مغروری نیست (مگر رای دهنده تصمیم دارد با او رفاقت کند؟)
خیلی از گذشته‌اش انتقاد می‌کند (به چه چیز گذشته و از کدام زاویه انتقاد می‌کند؟ ممکن هم هست که از معدود نکات مثبتش پشیمان شده باشد؟)
یا مطرح کردن این که نلسون ماندلا از او تعریف کرده می‌خواهند برایش رای جمع کنند (برای خر کردن کسانی که ماندلا پیغمبرشان است)
و...
ولی راجع به تنها نقطه قوت ریاست رفسنجانی، یعنی مسئله تحریم‌ها و خطر جنگ، باید صحبت کرد که آیا تحریم و خطر حمله نظامی با آمدن او واقعا ضعیف می‌شود یا درگیر یک خودفریبی هستیم؟
آیا سیاست آمریکا وابسته به نقشه‌هایش برای خاورمیانه نیست؟ که مثلا تا وقتی در عراق و افغانستان سرش گرم بود، مسئله ایران را عمده نمی‌کرد و حالا ایران و سوریه در اولویت قرار گرفته‌اند؟
نظر هاشمی در باره وضعیت برنامه هسته‌ای که این همه هزینه پایش رفته چیست؟
رفسنجانی در برابر غرب تا چه حد حاضر به عقب نشینی است؟ مرزها کجاست؟ و عقب نشینی آیا خطر جنگ را کم می‌کند یا افزایش می‌دهد؟
وقتی از کیفیت روابط ایران و آمریکا صحبت می‌کنیم، سرمشق قرار دادن ترکیه یا کره جنوبی حرف مفت است. دردی را هم دوا نمی‌کند. موقعیت ما پس از سی و چهار سال نزاع با آمریکا چه تشابهی به ترکیه دارد که پنجاه سال در پیمان ناتو است؟ 
چگونگی روابط ایران و آمریکا به لیبی زمان قذافی شبیه است و نه به ترکیه اردوغان!
و به یاد بیاوریم که آمریکا دخل لیبی را درست هنگامی آورد، که قذافی از همه مواضع پیشینش عقب نشینی کرده بود. سرهنگ برای به دست آوردن دل غربی‌ها از هیچ خرج و مخارجی  رویگردان نبود. ظاهر امر هم اینطور به نظر می‌رسید که غرب او را به عنوان دولتمردی مشروع پذیرفته است. اما بعد دیدیم چه شد...
به طور کلی می‌توان گفت که سیاست آمریکا بر مبنای سود و زیان تعیین می‌گرد. اگر کفه منافع سنگین گردد، آمریکا حاضر است حکومتی حتی وابسته به خودش را فدا کند. اگر زیان تقابل افزونتر باشد، با دشمن خونیش هم به مسالمت زندگی می‌کند.
پس اشتباه فاحشی است اگر که رابطه ایران و آمریکا را با رابطه «قهر و آشتی» مرسوم در روابط انسانی شبیه سازی کنیم! با این پندار خام که «رفسینجانی می‌آید و ما با غرب آشتی می‌کنیم»...

من از نظم اقتصادی مورد نظر رفسنجانی مطلعم. آن قدر هم ساده دل نیستیم که فقط یک مولفه،‌ یعنی منافع اقتصادی عاجل فرودستان را، تنها معیار انتخاب برای رئیس جمهوری بدانم. خیر، منافع فرودستان بسیط و پیجیده است. قرار نیست شعارهای تقیل‌گرایانه را جایگزن آن کرد. تا نظم عادلانه برای فرودستان نیز هنوز راه درازی در پیش است...
پس در شرایط دشوار کنونی حاضرم با توجیهی عقلانی که نشان دهد کاندیدایی می‌تواند تحریم را کاهش بدهد و خطر جنگ را دور کند، حتی به کسی مثل رفسنجانی نیز رای بدهم. اما راهش تبلیغات تحمیق‌گر و بدون محتوی نیست. 
آقای رفسنجانی برای اثبات پشیمانیش از گذشته هم که شده، باید روشن و مستدل بگوید که نقشه راهش برای وضعیت کنونی چیست؟  

سه‌شنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۲ ه‍.ش.

حرفت را بگو، گزینه‌ات را مطرح کن!

حسین به موسیقی کلاسیک هندی علاقه دارد. اگر شما به این موسیقی علاقه‌مند نباشید و همسفر حسین بشوید، به دردسر افتاده‌اید. در ماشین خودش که جز موسیقی هندی ندارد. در غیر این صورت هم حسین همیشه یک سی‌دی برای این گونه مواقع همراه دارد. همان ابتدای سفر به شکلی کاملا تصادفی و نامحسوس سی دی داخل دستگاه می‌رود و حسین به تفسیر و توضیح آهنگ می‌پردازد.

یکی از دلمشغولی‌های دوستان در مراسم جشن و مهمانی‌ این است که از نزدیک شدن حسین به دستگاه صوتی جلوگیری کنند. در غیر این صورت ناگهان موسیقی شش و هشت قرکمر جایش را به ضربات نامتوازن طبل هندی بر زمینه صدای خاص سازهای زهی و بادی خواهد داد که (به نظر من) بی‌شباهت به کشیدن ناخن روی تخته سیاه نیست...
در چنین لحظاتی تغییر محسوسی در جمع مدعوین به وقوع می‌پیوندد. ابتدا فضای شاد و شلوغ جشن و سرور از میان جمع رخت برمی‌بندد. نخستین واکنش در این مرحله «سکوتی سنگین» است. حتی کودکان حاضر در مجلس از بدوبدو باز می‌ایستند و گوش فرا می‌دهند.
گویی خبر ورود موجودات فضایی به کره زمین اعلام شده و مردم هنوز نمی‌دانند چه واکنشی باید از خود نشان بدهند. بعد افراد کم‌کم متوجه می‌شوند این اصوات عجیب در حقیقت موسیقی مجلس می‌باشد.
پچ‌پچ‌های دم گوشی آغاز می‌شود. هر کس سعی می‌کند با توجه به واکنش دیگران، موضوع را تفسیر کند.
در این مرحله معمولا یکی از دوستان دخالت کرده و می‌کوشد با یک شوخی قضیه را ختم به خیر کند: بازم حسین کار خودش را کرد...

دیر یا زود دوباره موسیقی قبلی طنین افکن می‌شود. ولی من می‌توانم به جرات بگویم که بعد از آن جشن دیگر جشن سابق نیست. هر چند همه از بازگشت به حالت «عادی» خرسند باشند، اما  موسیقی شش و هشت را دیگر کسی «ذاتی» جشن محسوب نخواهد دا‌شت. بلکه اکنون فقط به یکی از گزینه‌های ممکن تبدیل شده است. و چه بسا به گزینه‌ای که جایی را به ناحق اشغال کرده...

نتیجه: حسین حواسش جمع است و از فرصت‌های مختلف برای ترویج موسیقی مورد علاقه‌اش استفاده می‌کند :)


یکشنبه ۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۲ ه‍.ش.

عوامفریبی متخصصان!



«اگر هر روز ده پیرزن از انوشیروان عادل شکایت می‌کردند، آن وقت پادشاه جای کشور داری و گسترش عدالت، می‌بایست صبح تا شب پرونده زیر بغل از این دادگاه به آن دادگاه برود!»
این نظر دوستم است. بحث ما در باره شرایط نامزدی رئیس جمهور بود. معتقد است قائل نشدن محدودیت باعث شان نزول مقام نخست اجرایی کشور می‌گردد. گویا کسی با دمپایی رفته بود وزارت کشور اعلام نامزدی کند.
برای من ولی زیباترین قانون جمهوری اسلامی، و نمادی باقی مانده از انقلاب مردم است. هر چهارسال یک بار ایرانی، فارغ از سطح سواد یا وضعیت مالی، با فرد اول نظام در یک ردیف قرار می‌گیرد و به طور بالقوه می‌تواند جای او بنشیند.
البته فراموش نمی‌کنم که او باید حتما شیعه دوازده امامی باشد! ایرانی اگر ارمنی، کلیمی، سنی، زرتشتی یا بی‌خدا باشد، نمی‌تواند این روزها روانه وزارت کشور بشود.
اگر از این وجه مسئله بگذریم، به نظر من ارزش سمبلیکی در این قضیه موجود است، که بر نگرانی‌های (به ظاهر عقلانی) ارجهیت دارد. چه این جا، و چه آن جا در دعوای حقوقی میان انوشیروان عادل و پیرزن فقیر.
       
چه کسی عوام را فریب می‌دهد؟ کسی که با مهم و والا جلوه دادن موضوعی، آن را از دسترس عموم خارج می‌کند. یا کسی که آنان را تشویق به مشارکت می‌کند؟
هدف سیاست مردمی نه تخصصی کردن عرصه‌ها، بلکه طرح ساده و سمبلیک انواع پیچیدگی‌های اجتماعی است، تا مشارکت توده‌ها ممکن بشود.
اگر دنبال دمکراسی هستیم، چاره‌ای جز یادگیری زبان توده‌ها نداریم. دمکراسی میدان بازی توده‌ها است.

جمعه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۲ ه‍.ش.

در ثنای شاعر نجیب‌ «میهن و مردم»


کمتر کسیست که بداند سراینده مشهورترین سرودهای انقلاب، در زمستان 1362 مجبور به فرار از ایران شد و به سال 1372 در 69 سالگی در غربت فوت کرد و اکنون در گورستان شهر وین آرمیده است.
       
در مظلومیت شاعری که «میهن‌ و مردم» تم همیشگی اشعارش بودند، همین بس که زیر خاک سرد  کشوری بیگانه مدفون گشت. حتی مراسم ختمی که دوستدارانش در یکی از مساجد تهران گرفتند، توسط چماقداران انصار حزب‌الله به هم زده شد.
سرود‌های زیر از او یند:
«ای سرود آوران سپيده/ ای شهيدان در خون تپيده»، «ای شمایان اتحاد خلق را آوا کنید!»، «ژاله خون شد»، «والا پيام‌دار، محمد!»، «شب که تاريکي مي افتد، بی گاه به بامِ من و تو»، و...
 
اما سرودها بخش کم ‌اهمیت‌‌ آثار بجامانده از شاعر هستند و برای پاسخ گویی به نیازهای روز جامعه ساخته می‌شدند.
او خالق زیباترین اشعار حماسی دوران معاصر است، منظومه آرش پس از شاهنامه فردوسی  بزرگترین اثر حماسی به زبان فارسی است!
    
از اوان جوانی در شمار تواناترین شاعران کشورش محسوب می‌شد. «میهن ‌دوستی» تم اصلی شعرهایش بود و بهروزی مردم میهنش دغدغه همیشگی او باقی ماند. دغدغه‌ای که در نهایت به شکلی گریزناپذیر زندگیش را رقم زد.
    
بخصوص وقتی ما به مرگ غریبانه سیاوش کسرایی می‌اندیشیم، به چشمان «شبان بزرگ امید» که دور از وطن بسته شدند،‌ آنگاه ابیات آغازین شعر «وطن» همچون ناله‌ای به قدمت نوع بشر می‌نماید.
در منظر آن مرگ غریبانه، شکوه پرنجابت شاعر در قلب آدمی پنجه می‌افکند:
  وطن! وطن!
نظر فکن به‌من که من
به هر کجا غریب‌وار
به زیر آسمان دیگری غنوده‌ام
همیشه با تو بوده‌ام، همیشه با تو بوده‌ام
    
«از خودگذشتگی» وجه بارز شخصیت سیاوش کسرایی است. از او ایراد می‌گرفتند که استعدادش را برای سیاست روز به «هدر» می‌دهد و بهتر است به جای آن به خلق آثار ماندگار بپردازد.
اما اهداف شاعر از مهرش به انسان سرچشمه می‌گرفت، نه از بلندپروازی‌های شهوتناک.
«منیٌت» شاعر به مانند تندیسی فولادین از برای آیندگان بنا نمی‌شد، بلکه عصاره‌ای بود که در زمانه خودش و طبیعت اطرافش جاری می‌گردید.
     
نگاه کسرایی به جهان، عمیق و عاری از خودخواهی است. این «صفت» تقریبا در تمامی آثار او جلوه‌‌گرند، گاه چون مرواریدی که در صدف موضوعات دیگر پنهان است، و گاه آشکار. 
در منظومه آرش «از خودگذشتگی» تم اصلی است، کمانگیری که جانش را برای پیشبرد امر جمعی در تیر می‌کند.
اما مفهوم «گذشتن از خویش» در تغزلی عاشقانه در برابر طبیعت نیز جلوه‌‌ای پنهان می‌یابد، آن گاه که قامت بلند درخت جانشین تمنا‌های شاعر می‌گردد.
    
سیاوش کسرایی آدمی «اجتماعی» است. خانه‌اش محل رفت آمد دائم میهمانان بود. مردمدار و دوست‌باز به مفهوم عام.
بسیار احساساتی بود. از میان شاعران  با سهراب سپری دوستی نزدیکی داشت. ضربه روحی ناشی مرگ مرتضی کیوان هرگز بهبود نیافت.  پس از شنیدن خبر اعدام رحمان هاتفی تسکین نمی‌یافت...
همین کسرایی برون‌گرا و معاشرتی، در دوران سخت تبعید، در کنشی دردناک به انسانی گوشه‌گیر و درونگرا تبدیل شد. اما بنا به گفته دخترش نگاه امیدوارانه او به آینده تا دم مرگش باقی ماند، آنقدر که از نوشتن وصیتنامه خودداری می‌کرد.
    
خوشبختی در آثار سیاوش کسرایی به مثابه امری «جمعی» درک می‌شود و نه با دارایی‌ یا افتخارات فردی.
خودآگاهی از جایگاه «من» به عنوان جزئی  از نوع «بشر»! او به ستایش شاعری می‌‌پردازد که «انکار» او و شعرهایش خواهد بود:
پس از من شاعری آید
که قدر ناله هایی را که گستردم نمی داند
... اگر چه او نخواهد ریخت اشکی بر مزار من
من او را در میان اشک و خون خلق می جویم
و من او را درون یک سرود فتح خواهم ساخت
     
وطن دوستی کسرایی از نوعی کمیاب و حتی منحصر به فرد است!
علی‌رغم پایبندیش به ادبیات مبارزه، نگاه او به میهن ماهیتا با نگاه شاعران اجتماعی و حتی با ادبیات چپ و مبارز تفاوت دارد.
در جهان‌بینی کسرایی بین «من» و «وطن» خطی آشکار وجود ندارد. او به طور مثال نمی‌تواند بگوید «این وطن برای من هرگز وطن نبود». چرا که میهن برای او «مام» است. هویت است و نه «خواسته»ای برای «من» یا موضوعی که باید به شکل دلخواسته درآورد.
برای او وطن بودن وطن، ربطی به آن چه به او داده یا خواهد داد ندارد.
   
کسرایی علی‌رغم تفکر اجتماعی، در برابر میهن تغزلی عاشقانه دارد. چون هر عاشق راستینی،  او نیز علی‌رغم ناملایماتی که در راه معشوق متحمل می‌شود، سر تسلیم به پیشگاهش فرود می‌آورد.
در پایان شعر وطن، سیاوش ساده و پرشکوه، با درکی شهودی از یک خودآگاهی جمعی‌ می‌سراید:
وطن!
تو سبز جاودان بمان که من
پرنده‌ای مهاجرم که از فراز باغ با صفای تو
به دور دست مه گرفته پر گشوده‌ام
     
در این روزهای دشوار که وطن زیر بار تحریم و تهدید به تجاوز کمر راست نمی‌کند، جای «شاعر میهن و مردم»  بیشتر خالی است.
بنا بر آیین «از خود گذشتگی»‌ سیاوش کسرایی ما نیز متن را به آرزویی برای جمع به پایان می‌بریم:
وطن! تو سبز جاودان بمان که ما پرنده‌‌ای مهاجریم!



دلم هوای آفتاب می‌کُند
ملال ابرها و آسمان بسته و اتاق سرد
تمام روزهای ماه را
فسرده می‌نماید و خراب می‌کُند
و من به یادت ای دیار روشنی ـ کنار این دریچه‌ها ـ
دلم هوای آفتاب می‌کُند!
   
خوشا به آب و آسمان آبی‌ات
به کوه‌های سر بُلند
به دشت‌های پُر شقایقت، به دره‌های سایه‌دار
و مردمان سختکوش، توده کرده رنج روی رنج
زمین پیر پایدار!
هوای توست در سرم
اگر چه این سمند عمر زیر ران ناتوان من
به سوی دیگری شتاب می‌کُند.
   
نه آشنا نه همدمی
نه شانه‌ای ز دوستی که سر نهی بر آن دمی
تویی و رنج و بیم تو
تویی و بی‌پناهی عظیم تو
نه شهر و باغ و رود و منظرش
نه خانه‌ها و کوچه‌ها، نه راه آشناست
نه این زبان گفتگو، زبان دلپذیر ماست
تو و هزار درد بی‌دوا
تو و هزار حرف بی‌جواب
کجا روی؟ به هر که رو کُنی تو را جواب می‌کُند.
 
چراغ مرد خسته را
کسی نمی‌فروزد از حضور خویش
کسش به نام و نامه و پیام
نوازشی نمی‌دهد
اگر چه اشک نیم‌شب
گهی ثواب می‌کُند.
 
نشسته‌ام به بزم دوستان و سرخوشم
بگو بخند و شعر و نقل و آفرین و نوش
سخن به هر کلام و شیوه‌ای ز عهد و از یگانگی‌ست
به دوستی، سخن ز جاودانگی‌ست
امان ز شبرو خیال
امان،
چه‌ها که با من این شکسته خواب می‌کُند
   
اگر چه بر دریچه‌ام در آستان صبح
هنوز هم ملال ابر بال می‌کشد
ولی من ای دیار روشنی
دلم چو شامگاه توست
به سینه‌ام اجاق شعله‌خواه توست
نگفتمت دلم هوای آفتاب می‌کُند؟
 
سیاوش کسرایی/ مسکو، شهریور 1372
از مجموعۀ «هوای آفتاب»

پنجشنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۳۹۲ ه‍.ش.

یک سوزن به خود

ناصداقتی‌هایی به ما تحمیل شد، که از هر سمّی برای یک جنبش مردمی کشنده‌تر بود.
کسی که به عمرش سجاده‌ای را از نزدیک رویت نکرده بود، زانوی ماتم به بغل گرفت که ماه رمضان امسال بدون ربنای استاد صفایی ندارد!
یا آن طفلان معصوم کتانی‌پوش را بیاد بیاوریم، که در نماز جمعه به امامت استوانه شرکت کردند.
این ظلمی دوگانه است، وقتی قیام مردم بر علیه تمامیت‌طلبی و تزویر و ریا، خود به تزویر و ریا و تمامیت‌طلبی آلوده می‌گردد.
همه این‌ها دلالت بر نارسایی‌های بنیادین در جنبش داشتند. نشانه‌هایی که خبر می‌داد جنبش اعتراضی قادر نیست (اعتراض) خویش را به معنی واقعی کلمه «بیان» کند. ناراستی‌هایی که از هژمونی «غیر» خبر می‌دادند و یا در بهترین حالت، از حضور غیر.
منظور این نیست که می‌بایست با تعریف‌های محدود کننده، عده‌ای را بیرون می‌گذاشتیم. خیر. اما لازم بود تعریفی چنان صادقانه‌ از جنبش می‌شد، تا بیان واقعی «همه شرکت‌کنندگان» ‌باشد.
همه هواداران جنبش می‌بایست «خود» باشند و «خویشتن» را در جمع باز‌یابند.
اصلی که می‌تواند ضامن دوام هر جنبش مدنی باشد کلمه‌ای بیش نیست: صداقت!
کسی نباید برای همراه شدن به دروغ تن بدهد. یا خویش را انکار کند. و اگر این طور بود، پس یقینا عده‌ای موذیانه اعمال هژمونی می‌کنند. از امر جمعی برای پیشبرد امیال خویش و جناح خویش استفاده ابزاری می‌کنند....
ناصداقتی‌هایی تحمیل شد که کشنده بود.


چهارشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۲ ه‍.ش.

یک موقعیت دشوار: [در باب بحران ساختاری نظام و موقعیت دشوار ولایت فقیه]


تلاش من این جا ارائه حدسیات و فرضیاتی است در باب علت تنش‌های مداوم در فضای سیاسی جمهوری اسلامی.
     
رقابت در درون همه ساختارهای سیاسی وجود دارد. اما از چه روی در جمهوری اسلامی به تقابل رده‌های بالای نظام می‌انجامد؟ 
می‌توان علت را به خصایل سران نظام نسبت داد. به عبارتی مشکل را ناشی از اخلاقیات دانست.
ولی این پاسخ قانع‌کننده‌ای نیست. می‌توان با اطمینان گفت رئیس جمهور بعدی نیز، فارغ از این که چه کسی باشد، درگیر تنش‌های همتایان پیشین خود خواهد شد.
موضوع را ساده‌تر مطرح کنیم: یک آبدارچی هم وقتی مسئول آشپزخانه‌ای شد، اگر در کارش دخالت شود اعتراض می‌کند!
اما اشتباه نشود،‌ من دخالت رهبری را مسئول تنش‌ها نمی‌‌دانم. مسئله چهارچوب وسیع‌تری دارد.
     
یک «مرجعیت بی‌چون چرا» نیاز حیاتی هر سیستم سیاسی است. به مثابه قدرتی که جاذبه‌اش نیروهای گریز از مرکز را خنثی می‌کند. 
در نظام‌های متکی بر «انتخابات» چنین نقشی بر عهده «قانون اساسی» است. در جمهوری اسلامی نیز قوه مجریه و مقننه با رای مستقیم مردم تعیین می‌شود.
    
تلاش برای براندازی یک سیستم سیاسی، به معنی تلاش برای مشروعیت‌زدایی از مرجعیت آن نظام نیز هست.  
از این منظر می‌توان گفت نخستین، و کاری‌ترین اقدام براندازانه در جمهوری اسلامی از سوی خودی‌ها صورت گرفته است. زمانی که رفسنجانی و دوستانش برای مقابله با رقبای سیاسی، مرجعیت قانون اساسی را نقض کردند تا آقای خامنه‌ای به رهبری برسد.
در آن شرایط شاید دوربینی زیادی لازم بود که عواقب ساختار شکنی (مشروعیت زدایی از قانون اساسی) سنجیده شود. اما در هر صورت پس از آن حفره‌ای خالی باقی مانده است. بعد هم بارها قانون اساسی در رقابت‌ میان خودی‌ها به کاغذ‌پاره‌ تبدیل شد. منجمله در پیشبرد امر خصوصی‌سازی‌ها نیز... 
     
لب کلام این که:‌ هر چند هنوز در منازعات سیاسی به قانون اساسی ارجاع داده می‌شود، اما این قانون دیگر فاقد «تقدس» لازم برای ایفای نقش «مرجعیت» در نظام است.
در واکنش به چنین شرایطیست که ساختار سیاسی به ترمیم خویش دست می‌زند و می‌کوشد قرائت جدیدی از مقام رهبری ارائه دهد، تا نقش مرجعیت ساختار را بر دوش او بگذارد. 
روند رو به رشد حمد و ثتای رهبر نه متاثر از احساسات رمانتیک هواداران ساده دل است، و نه از قدرت طلبی شخص خامنه‌ای برمی‌‌خیزد. بلکه جایگاه رهبری برای کارکرد جدیدش نیازمند موقعیتی والا، خطاناپذیر و غیر قابل دسترسی است.
رهبر ناچار است نقشی را بر عهده بگیرد که قانون اساسی دیگر قادر به انجامش نیست. 
اما به نظر می‌رسد این راه پیشاپیش محتوم به شکست است. شاید یک «شورای رهبری» می‌توانست در کسوت یک نهاد مرجع ظاهر شود، اما تبدیل فرد به نهاد مرجع، آن هم در نظامی که بر انتخابات بنا شده، مانند کوبیدن آب در هاون است.
فرقی هم نمیکند که ما شخص ولی فقیه را به مرتبه معصومیت برسانیم، و یا زبانم لال از معصومین کسی در این جایگاه قرار بگیرد، در ساختار سیاسی فعلی او یکی از بازیگران میدان سیاست خواهد بود و هر موضع سیاسی که می‌گیرد، او را در نگاه بخشی از بازیگران سیاسی تقدس‌زدایی می‌کند. آن بخش که منافع سیاسی آن‌ها در موضع مربوطه رعایت نشده است.
از همین روست که ما به طور همزمان در عین وزین‌تر شدن نقش نهاد رهبری، شاهد روند رو به رشد تمرد در برابر او نیز هستیم.
    
موقعیت مطرح شده برای درک رفتار نظام حائز اهمیت است: که مثلا در شرایط فعلی برداشتن ولایت فقیه می‌تواند به فروپاشی ساختار ج ا بیانجامد!
اما چه راهکارهایی برای برون‌رفت از بحران در برابر نظام وجود دارد؟
دم دست‌ترین چاره این است که مرجعیت دوباره به قانون اساسی برگردانده شود. آیا می‌‌توان آب رفته را به جوی باز آورد؟ بعید می‌دانم به سادگی انجام پذیر باشد.
یک راه عملی‌تر دیگر را از قضا خود ولی فقیه پیشنهاد داده است: «بازگرداندن مقام نخست وزیری!» 
اگر نظام را به رستورانی فرض کنیم، نخست وزیر آشپز آن خواهد بود، در حالی که رئیس جمهور خود را در مقام مدیریت رستوران می‌بیند.
هدف این طرح نه بازگرداندن موقعیت پیشین، بلکه تعمیر ساختار با هدف تنش‌زدایی است. کاستن تنش از طریق کاهش رقابت سیاسی، و تمرکز بیشتر قدرت.
هنوز معلوم نیست این طرح در جزئیاتش چه از آب دربیاید. و آیا سیستم پارلمانی جمهوری اسلامی به معنی سپردن مدیریت به شخص ولی فقیه خواهد بود؟ یا مجلس اداره رستوران را به عهده خواهد گرفت؟ آیا نخست وزیر مباشر رهبر می‌شود، یا تدارکاتچی مجلس؟ 
و آیا ولایت فقیه اصولا می‌تواند به مقام مرجعیت خاموش نظام تبدیل شود، یا بحران در اشکال دیگری نمودار خواهد شد؟