جمعه ۱۵ فروردین ۱۳۹۳ ه‍.ش.

انتخابات، یا کشمکش «معلم و شاگرد»

Election از آن نوع فیلم‌هاست که به ناحق ناشناخته می‌مانند.
فیلم حکایت کش و واکش میان معلم نمونه آقای مک الیستر و شاگرد نمونه تریسی است.
تریسی می‌‌خواهد همیشه موفق باشد. موفقیت بنا به کلیشه‌های رسمی «آدم موفق» در مجله‌های زرد پرزرق و برق. او برای این امر از هیچ کاری، حتی رابطه جنسی با معلم پیشین گریزان نیست، امری که به اخراج دوست و همکار آقای مک‌الیستر انجامیده.
آقای مک الیستر بنا به وظیفه استادی می‌‌کوشد این ارزرش‌های دروغین را بشکند و دختر را با واقعیات زندگی درگیر سازد. او اما در این امر خیر متوسل به دروغ و تقلب می‌شود. این کار حوادثی می‌‌آفریند.
در انتخابات سالانه برای تعیین «سخنگوی شاگردان» تریسی طبق معمول هر سال تنها کاندید مدرسه است، و انتخاب مجدد او از نظر همگان امری حتمی است.
آقای مک‌الیستر بر خلاف قانون در روند انتخابات دخالت می‌کند، تا تریسی طعم شکست را بچشد و روی دیگر زندگی را ببیند.
او ابتدا یکی از شاگردان محبوب مدرسه را ترغیب و تشویق می‌کند تا به عنوان رقیب وارد انتخابات ‌شود. بعد وقتی علی‌رغم همه تلاش‌ها، دخترک با امتیاز یک رای انتخابات را می‌برد، معلم دلسوز با انداختن دو تا از آرای او به سطل آشغال، رقیبش را برنده انتخابات معرفی می‌کند.
شاگردانی که وظیفه شمارش آرا را دارند، در عین ناباوری در امانتداری معلم شک می‌کنند، اما قادر به اثبات تقلب نیستند.
کمی بعد مدیر مدرسه دو رای مچاله را در سطل آشغال پیدا می‌کند، و با شکایت تریسی و مادرش، معلم از کار اخراج می‌شود.
در روایتی موازی، مک الیستر وارد رابطه نامشروع با دوست همسرش می‌شود. همزمان با تقلب زنبوری هم زیر پلکش را می‌گزد و صورتش ورم کرده و از ریخت می‌افتد. 
در نهایت او با فضاحت از کار اخراج می‌شود و همسر نیز از خیانت خبردار ‌شده و طلاق می‌گیرد.
 
در صحنه بعد ما آقای مک‌الیستر را با لباسی ساده برتن می‌بینیم. چند سال گذشته، و او اکنون به عنوان راهنمای بازدیدکنندگان در موزه کار می‌کند. علی‌رغم نزول شان اجتماعی، از زندگیش راضی است و آسوده به نظر می‌رسد.
تا این که روزی روی صندلی پارک طبق معمول مشغول خوردن ساندویج ناهار است، که به طور تصادفی تریسی را می‌بیند. زنی بسیار شیک‌پوش و موفق که با چند همکار مرد از ساختمانی مرمرین بیرون می‌آید. مردها با احترام در ماشین را نگه می‌دارند تا تریسی سوار لیموزین گرانقیمت بشود.
تو گویی تمام تصاویر خام و کلیشه‌ای از موفقیت، که معلم دلسور در صدد زدودنشان از مخیله دخترک بود، به واقعیت پیوسته باشند.
ما ابتدا صدای مرد را می‌شنویم که با لحن آدمی که با خودش به صلح و صفا رسیده، برای تریسی آرزوهای خوب خوب می‌کند. اما بعد در آخرین لحظه ناگهان به خشم می‌آید، می‌دود و شیشه خالی نوشابه را به نشانه اعتراض سمت ماشین پرتاب می‌کند.
ماشین نگه می‌دارد و معلم سابق همچون دانش‌آموزی شیطان پا به فرار می‌گذارد.
فیلم انتخابات تک بعدی نیست و از زمره فیلم‌هایی است که ورای داستان خود، کیفیتی ناب و غیرقابل بیان دارند. اگر توانستید ببینیدش.
  
Matthew Broderick
Reese Witherspoon
Director:Alexander Payne
http://www.imdb.com/title/tt0126886/

سیزده بدر خود را چگونه گذراندید؟

 صاحب باغ می‌گفت: درختای دیگه زیر بار میوه خم می‌شن، این زیر بار شکوفه. پاییز اما از این همه دو یا سه آلو بیشتر روی درخت نمی‌مونه. ولی تا بخوای خوشمزه‌اند...
نگاهی به درخت نیرنگباز انداختم. هر سال با خرمن شکوفه‌ها‌ طمع پیرمرد را برمی‌انگیزد و پاپیز با دو سه تا آلوی قطره طلا امیدش را. این گونه هر سال از لبه تیز تبر در رفته است، بی آنکه بر و باری بدهد. سیاستمدارانه، به وعده و وعید و امید.
 
صاحب باغ آقا و خانمی مسن و محترم، متمول و اروپا دیده هستند‌. همسرش روی آیفون عکس‌های اسبش را به یکی از میهمانان نشان می‌داد. گفتم کمی «اسمال تاک» کرده باشم. رفتم نزدشان، گفتم من هم به سوارکاری علاقمندم.
زن از قبیله عاشقان اسب، گل از گلش شکفت، انگار آشنایی دیرین را دیده باشد، پشت به همصحبتش کرده به رویم لبخند زد: جدی!؟ خودتان هم اسب نگه می‌دارید؟
- خودم نه، بچه بودم تابستان‌ها می‌رفتیم ده، پدربزرگم خر و قاطر داشت...
کلمات «خر و قاطر» که از دهانم درآمد، آزرده و عصبانی نگاه کرد. آیا پنداشت مسخره می‌کنم؟ انگار امری والا را به چیزی پست آلوده باشم.
ولی مگه قاطر چه تفاوت فاحشی با اسب دارد واقعا؟؟؟
دیگر روی خوش نشانم نداد. به منی که عاشق خانم‌های مسن متمول هستم.
فکر بد نشود! علاقه من ناشی از کنجکاویم است نه چیز دیگر! آن «اسمالتاک» هم به واقع جهت بازکردن باب گفتگو بود.
 
زن هفتاد سالی داشت، با قامتی همچون خدنگ، و چابک و سبک پا بود. علتش باید سوارکاری و تحرک باشد.
هرچقدر آقایان با بالارفتن سن وا می‌دهند، خانم‌ها‌ی طبقه مرفه از یک سنی به بعد انگار تازه استارت می‌زنند. مثل موشک‌های چند مرحله‌ای، که یک مخزن سوخت که به پایان می‌رسد، مرحله بعد شروع می‌شود.
خانمی را می‌شناسم که وقتی بچه‌ها سرو سامان یافتند، به شوهرش گفت از این به بعد خودت به کارهات برس، و رفت دنبال دانشگاه و تحصیل! اونم علمی کاربردی!
مردها پس از بازنشستگی با شیبی تند به سمت پایان ماجرا، مرگ می‌روند. در خانم‌ها اما انرژیی آزاد می‌شود که به اشکال گوناگون نمود می‌یابد. از کارهای عام المنفعه، جمع‌آوری خیریه، سفرهای فراوان به داخل و خارج، جلسات متفاوت و کلاس‌های درس... تا روی آوردن به هنر، یوگا، ورزش.
 
خاله سال‌هاست با واکر راه میره، احتمالا از این خانم جوانتر باشه. تمام عمر زایید و مثل کلفت به پسرها و شوهر خدمت کرد. پسرها رفتند و شوهر فوت کرد، حال پوکی استخوان دارد و نیمه افلیج، تنها دخترش از او مراقبت می‌کند.
نگاه که می‌کنم، زن‌های خانه‌دار فامیل، از پنجاه شصت سالگی به بعد با انواع مشکلات و بیماری دست و پنجه نرم می‌کنند. از مطب پزشکی به مطب دیگر می‌روند.
آن پدیده‌ای که گفتم فقط منحصر به زنان متمول است. چندسال پیش سیزده بدر کوشیدیم به مامان دوچرخه سواری یاد بدیم. چقدر خندیدیم. خودش بیشتر از همه. وقتی در عمرت ورزش نکرده باشی، و فعالیت بدنی‌ات منحصر به پخت و پز و شست و شو و دوخت و دوز باشد، به تبع بدن هیچگونه مهارتی ندارد.
ولی زن‌های مسن طبقه مرفه گونه‌ای جداگانه‌اند: پرانرژی، متکی به خود. با ذهنی به غایت هوشیار، فعال و حتی بیش فعال. خلاصه یک پدیده مخصوص به خود...
  
طولانی شد. راستش می‌‌خواستم فقط ماجرای درخت سیاستمدار را تعریف کنم، نمی‌دانم چرا موضوع رسید به این جا.
حالا اگر بتونم به نحوی درخت پرشکوفه را به زنان پیوند بزنم، انشایم عاقبت به خیر می‌شود. فعلا که چیزی به نظرم نمی‌رسه...

یکشنبه ۱۰ فروردین ۱۳۹۳ ه‍.ش.

یک داستان تخیلی؟

- نمی‌خواد از الگوریتم‌های هوشمند گوگل بهم بگی، ندید هم قبول دارم.
بجاش توضیح بده چرا بنظرت امری محال و غیرممکن میاد که گوگل به همکاری با دولت آمریکا موظف بشه؟
یقینا این کار تحت عنوان دهن پر کنی صورت می‌گیره. مثلا «همکاری‌ برای مبارزه با تروریسم و دفاع حقوق بشر».
جایی در نرم‌افزار، امکان نظارت و دخالت ایجاد می‌شه. و چه بسا اکنون در اتاقی جمع و جور، دو ایرانی ساکن آمریکا که با فضای مجازی فارسی آشنا هستند، نشسته‌ و بر مبنای یک سری تعریف‌ها، وظایفی را انجام می‌دهند.
البته برای این اتاق هم حتما اسم پرطمطراقی انتخاب کرده‌اند. مثلا «دفتر نظارت برای بسط و باروری دمکراسی و فلان در ایران»
یکی از وظایف چنین دفتری یقینا داغ کردن پست‌هایی خاص برای بیشتر دیده شدن خواهد بود. این طور نیست؟
- چنان ناباورانه نگاهم کرد، انگار که از فرود موجودات فضایی روی کره زمین صحبت می‌کنم!   
   
ولی چرا تجسم چنین امری برای بعضی اییییییقدر محال و غیرممکنه؟ این اعتماد راسخ به سبب سابقه پاک سازمان سیا است، که از شائبه هر گونه جاسوسی و توطئه‌گری بریست؟ اینا که از استراق سمع صدراعظم کشور دوستشان هم ابا ندارند؟
واقعا نمی‌فهمم این خوشباوری خلل ناپذیر از کجا میاد؟ 

جمعه ۸ فروردین ۱۳۹۳ ه‍.ش.

نگاهی منصفانه به سخنرانی نوروزی آیت‌الله خامنه‌ای

وقتی رهبر کشور در سخنرانی مهمی چون پیام نوروزی، به آتش زدن یک ایرانی در انگلیس اعتراض می‌کند، عده‌ای به جای استقبال از این رویکرد، به دفاع از غربی‌های «مظلوم» نشستند ‌و  با سلاخی گفته‌های خامنه‌ای،‌ به تخریب او می‌پردا‌زند!
و متوجه هم نیستند که این نهایتا تخریب خودشان خواهد بود! چرا که ایرانی از رهبر ایران جانبداری از ایرانیان را انتظار دارد، و نه بی‌طرفی عادلانه را.
عدالت در این جا وقتی حاصل می‌شود که «وکیل» از موکلش دفاع کند، ‌و نه این که نقش قاضی عادل را به عهده بگیرد...
بالطبع خودم هم به سخنان آقای خامنه‌ای انتقاداتی دارم. اما ابتدا می‌بایست حساب خود را از هوچیان جدا می‌کردم، تا بتوان به موضوع پرداخت.
   
بیاد ندارم آقای خامنه‌ای در هیچ سخنرانی‌ به اندازه امسال کلمه «ملی» را بکار برده باشد. در این خطابه او به واقع بیشتر ملی‌گرا بود تا یک رهبر مذهبی.
این پدیده را باید «غلبه واقعیت» نامید. به این معنی که امروز خامنه‌ای همچنان با همان «واقعیتی» درگیر است که مصدق در سال سی و دو درگیر بود.
شباهت ملی کردن صنعت نفت با پروژه اتمی نیز در نقشی است که ایفا می‌کنند. هر دو آن‌ها هدف اصلی جنبش نیستند، بلکه محملی جهت رسیدن به «حاکمیت ملی».
تا حاکمیت ملی در همه ابعادش حاصل نگردد، هر جنبشی اعم از اسلامی یا غیراسلامی، به ناچار رو در روی واقعیت «استعمار خارجی» قرار خواهد گرفت.
مسئله ملی در کشور‌های پیرامونی از همین رویارویی زاده می‌شود، و ارتباطی با ملی‌گرایی به مثابه برتری‌طلبی ملی/نژادی ندارد.
   
نزدیک شدن مواضع خامنه‌ای به مصدق، نه به خاطر شباهت‌های ایدولوژیک، بلکه به واسطه دشمن مشترک است!
در عرصه داخلی نیز از قضا همان اقشار اجتماعی که روزی در برابر مصدق ایستادند، او را عقب‌افتاده، خشک‌مغر، عوام‌فریب و نادان به مسائل بین‌الملل و روابط دیپلماتیک دنیای متمدن معرفی کردند، امروز نیز میداندار هستند.
آن‌ها هم از خامنه‌ای می‌خواهند از دشمنی با جهان دست بردارد! جالب است بدانیم که یکی از ایراداتی که به مصدق گرفتند این بود که «انگلیس کلی سرمایه‌گذاری کرده، و رفتار مصدق شرط انصاف و عدالت نیست!»
آیا این ادبیات همان کسانی نیست که امسال در کمال «انصاف و عدالت» به دفاع از غربی‌ها در برابر «اتهامات» ‌آقای خامنه‌ای پرداختند؟
      
در دوره رهبری آقای خامنه‌ای استقلال سیاسی ایران حفظ شد. این بیشتر دست‌آورد اوست تا دولت‌هایی که بر سر کار آمدند. از قضا به همین دلیل نیز آماج تخریب رسانه‌های غربی  قرار می‌گیرد.
اما در عین حال در دوران رهبری خامنه‌ای «صاحبان اصلی انقلاب» به محاق رفتند. امروز مستضعفان نه به عنوان صاحبان قدرت، بلکه به عنوان سوژه‌هایی مفلوک جهت دلسوزی ثروتمندان و اقشار میانی در گفتمان اجتماعی حضور دارند.
حتی طیف اصولگرایی که خود را رهرو خمینی می‌داند نیز، از «مستضعفان» به عنوان «ابزاری» جهت‌ بی‌اعتبار ساختن رقیب سیاسی استفاده می ‌کند و بس.
«محرومان» در مناسبات قدرت غایبند، اما در کسوت «سوژه ترحم و دلسوزی» به اغنیا خدمت می‌کنند. بدون شک این چهره مفلوکانه ترحم برانگیز سنخیتی با جایگاه مستضعفان در نگاه امام خمینی ندارد.
   
خامنه‌ای و مصدق اشتباه مشترکی نیز دارند: خودداری از آوردن زحمتکشان از حاشیه به متن قدرت!
دکتر فاطمی از یک برهه تاریخی به بعد رویکرد متفاوتی به جنبش ملی کردن داشت. او چاره کار را در بریدن از قدرت و روی آوردن تمام و کمال به مردم می‌دید. این یعنی ایجاد تغییرات بنیادی در ساختار قدرت سیاسی، و تغییر طبقه حاکمه. مصدق به این راه تن در نداد، و عاقبتش را دیدیم.
چنین تفاوتی را ما به شکلی دیگر میان گفتمان خمینی با خامنه‌ای مشاهده می‌کنیم.
هرچقدر امام خمینی با وضوحی کم نظیر «مستضعفان» را به عنوان صاحبان اصلی انقلاب معرفی می‌کرد، روی سخن آقای خامنه‌ای بیشتر با اقشار فرهنگی طبقه متوسط و حتی سرمایه‌داری ملی است. در سخنرانی امسال او «مستضعفان» حتی یک بار مخاطب مستقیم او قرار نگرفتند.
  
نکته قابل توجه این بود که آیت‌الله خامنه‌ای هنگامی که از «استقلال» می‌گفت، خود را موظف به توضیحاتی دید! او از کسانی یاد کرد که استقلال را مسخره می‌‌کنند! به عبارتی مقام رهبری خود را در موقعیت دفاع از اظهاراتش در باره استقلال می‌دید! آن هم در برابر افرادی که استقلال را قبول ندارند! 
این گارد دفاعی محسوس، به شکلی آشکار از میزان فشار وارده خبر می‌دهد! و از اقتدار نیروهای اجتماعی مزبور.
در غیاب مستضعفان، جامعه تن به هژمونی طبقات بالا می‌دهد. در نتیجه گونه‌ای از جهان‌بینی و زیباشناسی در جامعه مقبولیت می‌یابد که منافع این طبقات را برآورد می‌کند.
تمکین به هژمونی طبقه حاکم، ربطی به خصایل اخلاقی، یا قدرت اراده شخص ندارد. امروز روی سخن همه (از ارزشی و اصلاحطلب و سازندگی و سبز و سلطنت طلب)  اغنیا است، گوششان به ایرادات و اشکالات آن‌ها، و زبانشان در خدمت برطرف کردن شک و شبهه‌های آنان.حتی رهبر جمهوری اسلامی نیز.
کسی اهمیتی برای پرسش‌های (بیان نشده) خیل میلیونی مستضعفان قائل نیست! و این از ماهیت اقتدار طبقاتی ناشی می‌شود.
...  
عید است، پس نوشته را با آرزوهایی امیدبخش به پایان می‌برم:
انشالله در سال جدید خمینی با همان استواری و وضوح بی‌بدیلش، بار دیگر به جامعه انقلابی بازگردد.
و به امید روزی که مسئله ملی با اقتدار محرومان و زحمتکشان جامعه پیوند بخورد، که اگر جز این باشد شکست آن حتمی خواهد بود. 

پنجشنبه ۷ فروردین ۱۳۹۳ ه‍.ش.

طرفداران غرب در اوکراین

مفسر یورونیوز تبلیغات رسانه‌ای روس‌ها را مسبب فراگیر شدن تظاهرات در بخش شرقی اوکراین جهت پیوستن به روسیه می‌داند. تصویری که یورونیوز ارائه می‌دهد هم از فیلتر رسانه‌های غرب عبور می‌کند و ربطی به واقعیت ندارد. 
شاید برای درک درست‌ ماجرا بد نباشد به نخستین مصوبه حکومت جدید اشاره کرد. نخستین اقدام حکومت طرفدار غرب پس از بدست گرفتن قدرت، اعلام ممنوعیت تدریس زبان روسی در مدارس بود! آن هم در زمانی که هنوز هیچ ارگان قانونگذاری انتخاب نشده بود!
منش تجاوزکارانه غرب وقتی بهتر آشکار می‌شود که بدانیم طبق سرشماری رسمی در سال دوهزار و یازده، چهل و دو درصد اوکراینی‌ها در خارج از محل کار به زبان اوکراینی صحبت می‌کردند و  سی و هشت در صد به زبان روسی. هیجده درصد از مردم نیز در مکالمات روزمره از هر دو زبان استفاده می‌کنند. یعنی وسط صحبت از یک زبان به دیگری شیفت می‌کنند.
به نظرم همین یک اقدام ماهیت متجاوز حکومت طرفدار غرب نسبت به شهروندان روس زیان را به خوبی نشان می‌دهد. و البته علت هراس آن‌ها و تظاهراتشان برای پیوستن به روسیه را!
آن‌ها بوی گند فاشیست‌های غربگرا را از نزدیک استشمام می‌کنند، ما اما از فیلتر رسانه‌های غربی چهره دیگری می‌بینیم. هرچند همین تصویر نیز اکنون ترک برمی‌دارد.
اظهارات تیموشنکو مبنی بر انداختن بمب اتم روی روس زبان‌ها، و یا فیلمی که در آن نمایندگان طرفدار او سخنران مخالف را به قصد مرگ می‌زنند، یا عکس‌های مشابهی که طرفداران کلیشکو را در حال تمرین بوکس روی سر و صورت نمایندگان مخالف نشان می‌دهد و... بالاخره آخرینشان، تکه فیلمی که نشان می‌دهد سیاستمداران طراز اول حکومت جدید،  رئیس کانال تلوزیونی طرفدار روسیه را که از  قضا آدم معروفی هم هست، با مشت و لقد از محل کارش بیرون می‌اندازند...
این‌ها را که آدم کنار ماجرای مصر می‌گذارد، از خودش سوال می‌کند آیا غربگرایی جز افتادن به دام فریبی هولناک و مرگبار معنای دیگری دارد؟
  
لینک ویدو کتک زدن رئیس تلوزیون توسط غربگرایان طرفدار آزادی:)   https://www.youtube.com/watch?v=qH3b2tbBjUg



شنبه ۱۷ اسفند ۱۳۹۲ ه‍.ش.

بی‌تفاوتی یا بی‌طرفی؟

1- می‌‌گویند برای ما آمریکا و اروپا و روسیه و چین فرقی ندارند!
این حرف برخلاف ظاهرش، نشانه بی‌طرفی نیست. نگاه استعمارزده بی‌توجهی به منافع خودی را بی‌طرفی می‌‌انگارد.
در حالی که می‌بینیم کعبه آمال همین آقایان، یعنی آمریکا، انگلیس، فرانسه و آلمان هر یک در قضیه اوکراین رویکردی متفاوت در تحریم روسیه پیش گرفتند. یعنی در عین اتحاد، نهایتا منطبق با منافع خود رفتار می‌کنند. اما این هموطنان گرامی می‌گویند ما باید با آمریکا و روسیه و چین رفتار مشابهی داشته باشیم!
- آقا ببخشید، شما خبر داری غرب سی و پنج سال دارایی‌های شما را بلوکه کرده، کشورت را به شدیدترین وجه  تحریم اقتصادی کرده، دم به ساعت تهدید به تجاوز نظامی می‌کنه، ناوگان‌هایش در خلیج فارس مانع صادرات نفت ما می‌شن، و ارتش جهنمی او در کشورهای همسایه‌ ما دخالت و حضور مستقیم داره و...
آن وقت چطور می‌گویی با او باید همچون کشوری که این کارها را نکرده رفتار ‌کرد؟ پس منافع ما در موضعگیری سیاسی ما کجاست؟
اسم این را شما بی‌طرفی می‌گذاری؟ ما به آن می‌گوییم «بی‌تفاوتی». یعنی اینکه دوست و دشمن خودت را نه بر مبنای منافع عینی‌، بلکه بر مبنای ذهنیات آشفته و اصول ذاتگرایانه موهوم برگزینی.
        
2- این نظر را جای دیگری گذاشته بودم، این جا هم کپی می‌کنم:
نفع ما کشورهای کوچک‌تر در «تکثر قدرت» است.
نیرومندتر شدن چین و روسیه (و حتی شاید برزیل و هند) اندکی اقتدار دیکتاتورمنشانه آمریکا و ناتو را می‌شکند و به کشورهای کوچکتر فضایی برای تنفس میدهد. در این صورت هم سازمان ملل می‌تواند دوباره نقش خودش را اجرا کند و هم پدیده‌ای مثل جنبش عدم تعهد دوباره جایگاه پیشین را بدست ‌آورد.
تکثر قدرت لازمه دمکراسی است. چه در عرصه داخلی چه در روابط بین‌الملل. و من نمی‌فهمم چطور می‌‌شود طرفدار دمکراسی بود، و در عین حال از قدرت مطلقه آمریکا و ناتو طرفداری کرد؟؟
مگر این که درک ما از دمکراسی همان روابط ارباب و رعیتی باشه. یعنی اعتماد عوامانه روستایی به کدخدای خوش قلب و خیرخواه.
چپ‌ها روابط «کدخدامنشی» را قبول ندارند. استقبال از فعال شدن روسیه، چین و... نه به خاطر ذات خوب یا بد آن‌ها، بلکه فقط و فقط به خاطر تکثر قدرت است، چیزی که نهایتا به نفع «حکومت مردم» تمام می شود.
همین که آدمی مثل اسنودن به آمریکا بازگردانده نمی‌شود، یعنی کورسوی امیدی برای مقاومت. تا انسان‌ها با شجاعت بیشتری به نافرمانی مدنی در برابر قدرت دست بزنند...
    
3- می‌گویند اوکراین به ما چه مربوط است؟ ما که نمی‌توانیم تاثیری در آن جا بگذاریم، چرا  باید به آن بپردازیم؟
افغانستان، عراق، لیبی، سوریه، مصر، اوکراین، ونزوئلا و... هر جایی که درگیری‌های اجتماعی وجود دارد، فرصتی یگانه است تا بدون پرداخت هزینه‌های جبران ناپذیر، از آن درس بگیریم.
آن چه که ما از اتفاقات سوریه آموختیم،‌ چه بسا موجب شود که خیابان‌های خودمان به ویرانه‌ای مشابه سوریه تبدیل نشود.
در همین اوکراین معلوم شده که در میدان مایدان تک‌تیراندازهایی به سوی جمعیت تیراندازی کرد‌ه‌اند، تا تظاهرات را به خشونت بکشانند و میان حکومت و معترضان شکافی غیرقابل عبور ایجاد کنند. آیا احتمالا در سال هشتاد و هشت ما شاهد رفتاری مشابه در خیابان‌های تهران نبوده‌ایم؟
من از چند ماه پیش در باره اوکراین نوشتم. میدان مایدان را با میدان تحریر مقایسه کردم، که غرب جوانانی که هنوز وارد زندگی معاش و چرخه تولید جامعه نشده‌‌اند، و بالطبع اولویت‌های دیگری دارند، را به طمع زرق و برق سبک زندگی غربی به خیابان می‌‌کشاند تا بر خلاف ملاحظات اقتصادی و منافع جامعه، رویکردهای سیاسی خاصی را به کشور تحمیل کند.
این جا صحبت از آگاهی به جزئیات دقیق ماجرا موضوعیت ندارد (من نوعی در موقعیتی هم نیستم که به این اطلاعات دسترسی داشته باشم) اما مصر یا اوکراین محملی برای گفتگو در باره خودمان است.
پس می‌گویم: کسانی که بر علیه مرسی و برای دمکراسی غربی تظاهرات می‌کردند، امروز کجا هستند؟ و حرفم این است که ما باید از تجربه مصر استفاده کنیم و به جوان ایرانی گوشزد کنیم که تو نیز تا ابد دانشجو نخواهی ماند و روزی نیز وارد چرخه کار و زندگی خواهی شد و آن جا اولویت‌های دیگری خواهی داشت.
آیا کسی می‌تواند مرا روشن کند که چرا باید خود را از یادگیری از تجارب دیگران محروم کنیم؟ حتما باید کودتای مصر، جنگ داخلی سوریه و یا تجزیه اوکراین سر خودمان بیاید تا به ما مربوط بشود؟‌ 

پنجشنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۲ ه‍.ش.

عشق یکسویه اصلاحطلبان



عذرخواهی زیباکلام از اوکراینی‌ها فقط نشانه عدم درک سیاسی یک فرد نیست، بلکه بیگانگی یک طیف سیاسی با واقعیت را نشان می‌دهد.
این «خوشخیالی کودکانه» در عرصه سیاست خارجی را ما کم و بیش در همه طیف‌های اصلاحطلبان می‌بینیم.
بارها از خودم پرسیده‌ام علت این تصورات و توهمات چه می‌تواند باشد؟
همزمان با مذاکرات هسته‌ای، در تهران رژه نظامی برگزار می‌شده و گویا جک استراو وزیرخارجه انگلیس که با وزرای سه کشور دیگر اروپایی در تهران بوده، تصویر موشک‌‌هایی که بر آن‌ها «مرگ بر آمریکا» نوشته‌اند را به خاتمی نشان ‌می‌دهد و می‌گوید: این کمکی به پیشرفت مذاکرات نمی‌کند!
در آن زمان غرب ما را هم تحریم کرده بود و هم به عنوان محور شرارت نامیده بود. پاسخ آقای خاتمی راستش مثل بغضی توی گلوی آدم گیر می‌کند و پایین نمی‌رود.
ایشان در مقام ریاست جمهوری ایران به وزیر امور خارجه کشوری متخاصم می‌گوید: این که حالا خوبه، تا سه ماه پیش روی موشک‌هاشون مرگ بر خاتمی هم می‌نوشتند!
جک استراو این خاطره را در مستند بی‌بی‌سی، و به جهت نشان دادن «دشواری» مذاکره با «ایرانی‌ها» نقل می‌کند! بعد با لبخندی موذیانه به زمین خیره شده و می‌گوید: واقعا لحظه ناراحت کننده‌ای بود...
از بی‌سیاستی نهفته در پاسخ خاتمی که بگذریم، موضوع غیرقابل درک برای من همچنان این نکته است که چطور می‌شود رئیس‌جمهوری خود را به وزیرخارجه کشوری متخاصم نزدیک‌تر حس ‌می‌کند تا به نیروهای مسلح کشور خودش؟ آن قدر که نزد  او (همچون دوستی قدیمی و خودمانی) از نظامیان کشورش گله و درد دل کند؟ این احساس دوستی و همدلی «عجیب غریب» از کجا می‌آید؟؟؟
می‌خواهم همدلانه توجیه کنم، و می‌گویم شاید فشار و محدودیت‌ها در عرصه سیاست داخلی، و احساس بی‌پناهی ناشی از آن موجب شده که این طیف سیاسی دوستان و متحدان خود را در عرصه سیاست خارجی بجویند؟
 حالا هم زیباکلام نامه نوشته و از دوستانش (احتمالا به خاطر نوشته‌های کیهان شریعتمداری) عذرخواهی کرده است. کاری یقینا صادقانه، اما به غایت ابلهانه. چرا که آن دوستان از وجود زیباکلام اطلاعی ندارند و اگر مطلع هم بشوند، برایشان بود و نبود زیباکلام و رفقایش پشم است.
همانطور که جک استراو از درد دل خاتمی دلش برای موقعیت دشوار او نسوخت، بلکه با لبخندی موذیانه در دل گفت: جناب، اگه واقعا دایره قدرتت این مقدار است که می‌گویی، پس ما سر چه مذاکره می‌کنیم؟
نمی‌دانم چطور می‌شود به این دوستان حالی کرد که حتی غرب اگر روزی موفق به «رژیم چنج» هم بشود، نرد عشق با کسی مثل ربع پهلوی خواهد باخت و این احساسات پاک شما یقینا به شکست عشقی خواهد انجامید، که به قول شاعر:
چه خوش بی مهربانی هر دوسر بی // که یک سر مهربانی دردسر بی

جمعه ۲ اسفند ۱۳۹۲ ه‍.ش.

وحدت وجود؟

آیا جهان صحنه صلح و دوستی است یا میدان جنگ نیک و بد؟
نظریه «وحدت وجود» پرسشی منحصرا هستی‌شناسانه نیست، بلکه تبعات بلافصل (و حتی غیرمترقبه‌ای) بر سیاست و جامعه دارد.
در صورت پذیرش وحدانیت وجود، مبارزه فاقد اصالت می‌گردد، و انقلابیون گمگشتگانی هستند عدول کرده از اصل خویش در بیراهه صف‌بندی‌های سیاسی.
«جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه//چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند»
اما با پذیرفتن دوگانگی «خالق و مخلوق»، جهان دیگر تجلی ذات الهی و نیکی مطلق نیست. بلکه مکان نزاع میان نیکی و بدی است!
چنین نگاهی لااقل در نظم کنونی جهان نگاهی واقعبینانه‌تر است.
   
قائل به جنگ «نیک و بد» بودن، به طور بالقوه ظرفیت مبارزه با «بدی» را فراهم می‌آورد. البته تبیین «نیک و بد» می‌تواند نتایج فاجعه‌انگیزی هم دربر داشته باشد. اخباری‌گری و گرایش به ساده کردن پیچیدگی‌های جامعه، یا توسل به نسخه‌های ابدی و ازلی، آفت این تفکر است. اشاره‌ای به وهابیت و قشریون کشور خودمان در این جا کفایت می‌کند.

اما «مبارزه» گستره وسیع‌تری را دربر می‌گیرد.
چنانچه معیار تبیین «نیک و بد» «عدالت اجتماعی» قرار داده شود، همان طور که در گفتمان «مستضعفین» امام خمینی بود، آن گاه مخالفت با وحدانیت وجود می‌تواند منجر به مکتبی اجتماعی در چهارچوب اسلام شود. مکتبی که توان پاسحگویی به مسائل جامعه مدرن را داراست و می‌تواند جایگزین دیکتاتوری‌های وابسته به سرمایه‌داری غرب در کشورهای اسلامی بشود.
   
فقط از این منظر است که می‌توان پی به اهمیت واقعی مخالفان نظریه «وحدت وجود» برد. و نه از نگاه سیاست روز. طیف وسیع و متفاوتی که از قشریون طالبانی/تکفیری تا مکتب تفکیک و میرحسین و محمود احمدی‌نژاد را شامل می‌شوند.
در مقایسه، روشنفکران و نواندیشان دینی چون سروش یا ملکیان چیزی بیش از مدرنیته غرب در پوسته‌ای اسلامی نمی‌توانند عرضه کنند. که تازه آن هم از حد بحث‌های آکادمیک فرارتر نمی‌رود، چشم‌اندازی که «اسلام‌گراها» می‌گشایند اما بس شکوهمند و هیجان‌انگیز است، آنقدر که در برابرش فلسفه‌بافی‌های روشنفکر و نواندیش دینی به «خاله بازی‌» کودکان شباهت دارد.
     
افکاری و تاملاتی پراکنده هنگام گوش دادن به مناظره زیر: