جمعه ۲۵ مهر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

از انسان بودن


بر جاده «روال معمول امور» همه چیز بنا بر موازین پیش می‌رفت. زبان یکدیگر را می‌فهمیدم. او «مسئول» بود و من ارباب رجوعی وابسته به لطف او. بیشتر از این در یکدیگر نمی‌دیدیم. 
رئیس با لحنی خودمانی دستش را دراز کرد و گفت شنبه بیا حاضره.
من با خوشحالی اغراق‌آمیزی مدارک را دودستی اهدا کردم و خاکسارانه تشکر کردم.
اما پولی که قرار بود لای مدارک باشد را نگذاشته بودم. او لای مدارک را باز کرد و چون نیافت چندبار ورق زد، و بعد بالا به من نگاه کرد.
بنظرم تازه این جا بود که به عنوان دو انسان با هم مواجه شدیم. او پدر چند فرزند که بخاطرشان به هرچیز تن داده و من... من؟ آدمی بی‌فکر و مردم آزار.
به وضوح رنجیده بود. تمسخرش کرده بودم. وضعیت خفت‌بارش را به رویش آورده،  و خجلتش داده بودم.
مردی که برای خودش پست و مقامی داشت، پدر خانواده‌ای با موهای جوگندمی، آدمی محترم و نیکخواه... 
من ایستاده بودم و از وضعیت بالادستی که نصیبم شده بود لذت می‌بردم. او نگاهش را می‌دزدید و لای کاغذها را ورق می‌زد و می‌کوشید بهانه‌ای پیدا کند تا زیر حرفش بزند. لحنش اما فقط ضعیف و سرشار از آزردگی بود. 
«روال معمول امور» جایش را به برخورد نزدیک دو موجود زنده داده بود، و فضای اتاق اندک اندک سرشار از انسانیت شد.
حالا اسم آن پول دیگر «رشوه» نبود، بلکه وضعیتی نامیمون بود، که هر دو به نوعی در آن گرفتار افتاده‌ایم. این موقعیت مشترک متحد و همدل می‌کند. پاکت مزبور را لای کاغذ دیگری گذاشتم و دادم.
چندبار صادقانه عذرخواهی کردم. لزومی نداشت، اما احساس عذاب وجدان می‌کردم. با احترامی اغراق آمیز تشکر کردم، انگار که اتفاقی نیفتاده باشد. و بیرون آمدم.

روز شنبه کس دیگری را برای گرفتن جواب فرستادم، تا با مرد محترم چشم در چشم نشوم. 

نرمش قهرمانانه، تا کجا، تا چند؟


دوره جدید سیاست خارجی ایران بیش از هرچیز در اصطلاح «نرمش قهرمانانه» تبلور یافت. اما ماهیت این «نرمش» چیست؟
اگر شرایط منطقه و خطرات ناشی از آن موجب نرمش مزبور بوده، در این صورت می‌بایست نام آن را «نرمش عاقلانه» می‌گذاشتیم.
اگر علتش رویگردانی از اهداف مردمی انقلاب و «وادادگی» در برابر استعمار بود، در این صورت باید نامش را «نرمش خائنانه» می‌گذاشتیم.
پس «نرمش قهرمانانه» چه گونه نرمشی می‌تواند باشد؟
   
به نظر من آن چه از رهبر فعلی برای نظام باقی می‌ماند، بیش از هر چیز سیاست خارجی جمهوری اسلامی است.
مهمترین مشخصه این سیاست شاید «خلاقیت»‌ باشد. خصلتی که لازمه رفتن به راه‌های نرفته است.
ژاندارم پیشین منطقه وقتی خواست مستقل شود و مستقل بماند، گریزی از بازتعریف جایگاهش در  منطقه نداشت. اما هنوز هم تعریف دقیقی از جایگاه ایران به عنوان یک «قدرت منطقه‌ای مستقل» در عصر مدرن (لااقل در دویست سال اخیر)  نداریم.
اگر امام وظیفه سترگ بریدن زنجیرهای وابستگی را بر عهده داشت، مسئولیت اتصال مجدد و تعریف جدید از روابط، بر دوش جانشین او افتاد.
همین ضرورت بود که آقای خامنه‌ای را بیش از مسائل داخلی، درگیر سیاست خارجی ساخت. سرمشق صلح امام حسن، و تلاش برای یافتن توازن میان مواضع ضدستعماری، در عین پرهیز از رویارویی مستقیم، خطوط اصلی این سیاست را تشکیل می‌دهد.
   
البته هنوز پروسه بازتعریف سیاست خارجی ایران به پایان نرسیده، و زود است در باره موفقیت‌/ یا شکست آن قضاوتی کرد. هرچند شاهد موفقیت‌هایی بودیم.
به طور مثال هنگامی که ایران سقوط صدام توسط آمریکا را در خدمت بسط قدرت خویش در منطقه قرار داد. از مختصات رفتاری این سیاست، ملاحظه‌کاری، عمل‌گرایی، و تن ندادن به تنش‌‌های لحظه‌ای بود. سیاستی سنجیده و بدور از ماجراجویی. به نظر می‌رسد رفتار ایران در برابر داعش نیز از همین جنس باشد.
   
آیا «نرمش قهرمانانه» منتج از دکترین سیاست خارجی آقای خامنه‌ای، و در همان راستا نیست؟ نرمشی با حفظ مواضع، به منظور بقای مقاومت و نظام جمهوری اسلامی؟
در این صورت، و با توجه به بالاگرفتن اختلاف میان دو جناح اصلی نظام در تعریف «رابطه با غرب»، و این که یکی از جناحین مذاکرات هسته‌ای را به بازگشت مناسبات دوستانه پیشین با غرب تفسیر می‌کند، آیا «آموزه‌های» مزبور پس از فوت آقای خامنه‌ای نیز سیاست خارجی ایران را تعیین خواهند کرد؟ یا ایران دوباره به جایگاه پیشین خویش در روابط استعماری باز خواهد گشت؟

فیلم‌های دفاع مقدس، شهید یا رامبو؟


آیا ما اجازه داریم برای برجسته کردن نقش قهرمان داستان در فیلم‌های دفاع مقدس، باقی رزمندگان را گیج و گول نشان بدیم؟

در صحنه‌ای از فیلم معراجی‌ها که هلیکوپترهای عراقی حمله می‌کنند، حاج آقا حسینی یکدفعه شروع می‌کنه به دویدن در طول خاکریز و بر سر رزمندگان نعره می‌زند که: بخوابید روی زمین، بخوابید بخوابید روی زمین!!!
حسینی تمام طول خاکریز را می‌دود و سر این «سیاهی‌لشکر» که مثل آدم‌های مسخ شده ایستاده‌اند، فریاد می‌زند، و نهایتا مسئول تیربار ضدهوایی را از سنگرش بیرون کشیده و خودش پشت تیربار می‌نشیند و بسوی هلیکوپترهای عراقی تیراندازی می‌کند!
خب سوالی که برای من مطرحه اینه که: مگه ضریب هوشی رزمندگان ما چقدر پایین بوده؟ هلی‌کوپترهای دشمن با آن سروصدا نزدیک می‌شوند، و موشک می‌زنند، و اینا همچنان مثل احمق‌ها ‌ایستادن تا حاج آقا حسینی بهشون بگه بخوابید؟؟؟
و بعد این حاج‌اقا از کجا مطمئنه مسئول تیربار هم گیج و گول است و آبی ازش گرم نمی‌شه، که میارش پایین و خودش پشت تیربار می‌شینه؟ با کدام تخصص؟
...
با عرض معذرت، اسم این شد ترویج ارزش‌های دفاع مقدس، یا تبلیغ ارزش‌های «رامبو»ی آمریکایی؟

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ ن
محمد، شهید اصلی فیلم هم با وجود این که مطلقا تجربه جنگ نداره، فعالیتش را با فریاد زدن بر سر دیگر رزمندگان شروع می‌کنه، که بخوابید، مواظب باشید، زود برو اون ور ، این کارو بکن اون کارو نکن...
این مثلا شد تقدیر از رزمندگان و شهدا؟

پنجشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

فراخوان یک جشنواره غیرمعمولی

کسانی که از پایین بودن سطح کیفی سینمای ارزشی نسبت به سینمای روشنفکری می‌گویند، آیا می‌دانند از چه می‌گویند؟
به واقع این سند افتخار هنرمند ارزشی می‌تواند باشد که علی‌رغم نداشتن مهارت، سنگری را اشغال می‌کند که دیگری خالی گذاشته‌ است.
شهید آوینی با چه امکاناتی شروع به کار کرد؟ در زمانه‌ای که مردم این خاک هشت سال دست تنها، با جان و مالشان در دفاعی مقدس فداکاری می‌‌کردند، مستندسازان جبهه‌ها کسانی بودند که سطح آموزش اغلبشان در حد یادگیری تکمه‌های ضبط و استاپ دوربین بود!
در همان زمان آقایان «فوت و فن دان‌» اهل سینما سر در آخور خودنمایی‌های خودشان داشتند. حال باید این «اهل فن‌» از بی‌عملیشان خجالت‌زده باشند، یا به فن دانیشان غره؟؟ 
امروز خوشبختانه نسل‌ جدیدی از هنرمندان و متفکران به میدان آمده، که هم تخصص دارد هم تفکر مستقل.
هنرمندان «نخبه‌ای» که دیروز برای مردم طاقچه بالا می‌‌گذاشتند، امروز به وجود زایدی مبدل شده‌اند که حضورشان در عرصه اجتماعی دیگر جز با دوپینگ رسانه‌ای/جشنواره‌ای ممکن نیست.
مردگانی در هیبت زندگانند، و این فرجام هر هنرمند و اندیشمندی است که با مردم خود همراه نمی‌شود.
 
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
به عقیده من میراث‌دار مستندسازان جنگ نه امثال حاتمی‌کیا، بلکه اندیشه‌ای است که در پس «جشنواره مردمی عمار» نهفته است.
این‌ها ادامه دهنده برحق آن تجارب «مردمی» جنگ هستند. سادگی هوشمندانه پوستر امسال جشنواره نیز بنظر من تاکید هوشمندانه‌ای است بر همین خصلت «مردمی» بودن جشنواره، در مرزبندی با فستیوال‌های نخبه‌گرا و پر زرق و برق داخلی و خارجی.
به امید موفقیتشان: 

آغاز ثبت نام پنجمین جشنواره مردمی فیلم عمار
 فراخوان پنجمین دوره جشنواره مردمی فیلم عمار در سه بخش مسابقه فیلم، مسابقه فیلم ما و مسابقه اقلام تبلیغی تا ۳۰ آبان ماه پذیرای آثار متقاضیان شرکت در این جشنواره است.http://ammarfilm.ir/Page.aspx?pid=24

جمعه ۴ مهر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

در دفاع از مسعود دهنمکی

1)
قهرمانان آثار دهنمکی از طبقات محروم نیستند. بلکه بچه حزبل‌های «خوشتیپ» طبقه متوسطند، که «کور و کچل‌های» طبقات محروم را به راه راست هدایت می‌فرمایند.
دهنمکی علی‌رغم شعارهایش، نگاهی تحقیرآمیز و از بالا به محرومان دارد. فقرا در آثار او ضعیف، بی‌فرهنگ و غالبا لومپن جلوه‌گر می‌شوند. مهملی جهت خنداندن تماشاگر.
دانشجویان سریال معراجی‌ها نیز همگی از خانواده‌ متوسط به بالا هستند، مگر دو شخصیت منفی و لومپن، که از خانواده‌های‌ تهیدست می‌آیند.
فراز (علی صادقی) رپ می‌خواند و در عالم هپروت سیر می‌کند. «فرید چاردونگه» (امیر نوری) شخصیت منفی فیلم است. این دو هرچند از نظر عقاید سیاسی در مقابل همند، اما نقطه مشترکی هم دارند: هردو بچه محل و تعلق به طبقه فقیر دارند!
خسرو راننده تاکسی نماینده دیگر این طبقه نیز شخصیتی ضعیف دارد. او حتی رسیدن به زنش را مدیون «بزرگواری» محمد است.
اهمیتی ندارد که این سه فرد در روال داستان چه سرنوشتی خواهد یافت، مهم این است که دهنمکی محرومان را (آن طور که هستند) فاقد ارزش می‌داند. در «اخراجی‌ها» نیز آن‌ها فقط پس از تغییر ماهیت ارزشمند و قابل احترام می‌شوند.
اما تمامی واقعیت همین نیست. آثار دهنمکی علی‌رغم نگاه تحقیرآمیز به محرومان، به همین طبقات تعلق دارد، چرا که آنان مخاطبان اصلی او هستند!

2)
هنوز و همچنان شخص دهنمکی بحث‌بر‌انگیزتر از آثارش است. فقط سوابق گذشته‌ نمی‌تواند علت حساسیت جامعه هنری به شخص او‌ باشد. پس جایگاه فیلمسازی به نام مسعود دهنمکی را چگونه باید تبیین کرد؟
شاید طرح دو نکته کمکی در یافتن پاسخ این پرسش باشد:
- در جامعه‌ای که مظاهر غربگرایی را «فرهنگ» می‌نامند، دهنمکی فاقد فرهنگ است.
- در جامعه‌ای که ارزش‌های هنری آن را فستیوال‌هالی دولتی اروپایی تعیین می‌کنند، آثار دهنمکی فاقد ارزش‌های هنری است.
این حرف به آن معنا نیست که دهنمکی لزوما دارای فرهنگ و آثارش واجد ارزش‌های هنری بومی است! خیر، ما در کارهای او نشانی از اندیشه و تفکر در فرم و محتوا نمی‌بینیم.
مسعود دهنمکی فقط در تقابلش با جریان روشنفکری بی‌هویت در سینمای ایران است که مطرح می‌شود. او در برابر این جریانات راهی جدید بنیان نمی‌گذارد، اما وجودش (موفقیتش) موجب اخلال در جریان اصلی می‌شود. همچون سنگی زمخت که در مسیر جریان سیلاب بیافتد.

3)
در جامعه سینمایی ایران دهنمکی نقطه‌ای است  که در مقابل جریان غالب مقاومت می‌کند. شاید از همین روست که شخص او بیش از آثارش در مرکز توجه قرار می‌گیرد.
او به لحاظ هنری سبکی نویی نمی‌آفریند. اما «وجودش» آشکار می‌سازد که نگاه فیلمساز ایرانی نباید لزوما به کن و لوکارنو دوخته باشد، تا به موفقیت دست یابد. از این رو حضور او در سینما خصلتی «افشاگرانه» و بحث‌برانگیز می‌یابد.
«هنر» دهنمکی زمین حاصلخیز نیست، اما این سنگ زمخت «زمینه‌ای» فراهم می‌اورد تا شاید بر آن سینمایی برای پاسخگویی به نیازهای مردم کوچه و بازار همین کشور بنا شود!
اگر وجهی در کارهای دهنمکی باشد که بتواند به لحاظ هنری سرمشق قرار بگیرد، بدون شک سادگی شجاعانه او است. دهنمکی برای عموم مردم و بالاخص طبقات پایین می‌سازد، و در پی جلب تحسین گروه‌های ممتاز اجتماعی نیست. از این رو به ساده‌گویی و وضوح گرایش دارد.
جالب است که همین مولفه طبقاتی در میان همفکران او نیز مخالفانی می‌یابد! به عبارتی همان بچه حزبل‌های خوشتیپ برخاسته از طبقه متوسط نیز در آرزوهای نهان خویش «هنر جشنواره‌ای» و «قلمبه‌گویی»‌های خاص خویش را می‌طلبند، و از این منظر از دهنمکی فاصله گرفته او را «بی‌ارزش» می‌شمارند.

جمعه ۳۱ مرداد ۱۳۹۳ ه‍.ش.

طلب «امتیازات از دست رفته» در لباس عدالت‌طلبی!؟

بورسیه تحصیلی به کدام یک باید تعلق بگیرد: 
- آقای الف با رتبه کنکور تک رقمی؟
- آقای ب با رتبه کنکور متوسط؟
بنظر می‌رسد جواب روشن باشد. اما آیا می‌توان اسم این را عدالت گذاشت؟

اگر آقای الف در مدرسه غیرانتفاعی در تهران درس خوانده باشد، با انواع کلاس‌های تکمیلی، با امکانات آزمایشگاهی، ورزشی، مطالعاتی، با دبیرانی که اساتید دانشگاهند. و پس از دیپلم هم کلاس‌های کنکور و تدریس خصوصی و مطالعه فردی و گروهی را بگذراند!
اما آقای ب از خانواده‌ محرومی در شهرستان باشد، در مدارس دولتی با کلاس‌های شلوغ و معلم‌های خسته و درمانده تحصیل کرده و اوقات فراغتش را جلوی تلوزیون یا با همسالان در کوچه و خیابان گذرانده باشد.
آنوقت این چه عدالتی است که ما جلوی این دو جوان ورقه امتحانی مشابهی بگذاریم؟ آیا برنده این مسابقه از پیش تعیین نشده است، و امتحان مزبور جز فریبی برای پنهان کردن بی‌عدالتی موجود نیست؟
آن چه در نگاه اول به عنوان «عدالت» به ما عرضه می‌شود، در حقیقت ابزاری برای تحکیم بی‌عدالتی‌های اجتماعی است.
   
طبعا آقای الف و آقای ب درکشان از عدالت متفاوت است. نگاه طبقاتی آقای الف، عدالت را به گزینش از روی رتبه تحصیلی معنی کند. در صورتی که دانشجوی شهرستانی عدالت را در 
درنظرگرفتن امکانات متفاوت تحصیلی می‌داند.
اگر او نیز بپذیرد که عدالت در رتبه تحصیلی مشخص می‌شود، آن وقت مغبون می‌ماند.
از این رو مطرح کردن «عدالت» و تبیین مسائل اجتماعی از دیدگاه بی‌عدالتی‌های طبقاتی امری لازم است، علی‌رغم مقاومت و فشار مسلط جامعه.
فقرا موظف به جنگیدن در «جبهه» خودشان هستند، و نه این که سرباز مفت و مجانی دیگران بشوند. مسئله آن‌ها رعایت رتبه کنکور نیست، بلکه اعطای بورسیه با درنظر گرفتن بی‌عدالتی‌های موجود در سیستم آموزشی است. اعمال «رتبه کنکور» در اعطای بورسیه ظلم آشکار در حق این اقشار است.
      
آن چه در ماجرای بورسیه‌ها روی داد به شکلی غیرمنتظره اتفاقات سال هشتاد و هشت را تداعی می‌کند. منظورم خود ماجرا و چگونگی اعطای بورسیه نیست‌، بلکه انعکاس آن در صف‌بندی اقشار اجتماعی می‌باشد.
در سال هشتاد و هشت نیز همین نیروهای اجتماعی (اصلاحطلبان) مطالبات خویش را بر مواضع عدالت‌طلبانه میرحسین تحمیل کردند. با همین حق به جانبی که امروز می‌کنند.
مبارزه انتخاباتی که در نازی‌آباد آغاز شد، نهایتا در مطالبات انحصارطلبانه اقشار میانی ناپدید گشت و به شعارهایی همچون «ارزشمند شدن پاسپورت‌ها» ختم شد.
واقعیت این است که طرح مسئله عدالت از سوی هر قشر اجتماعی دیگری جز فرودستان، جز  زیاده‌خواهی و حق کشی نمی‌تواند باشد! طبقات مرفه با جایگزین کردن «امتیازات اجتماعی از دست رفته خویش» بجای «عدالت اجتماعی» اعتراضات طبقات فرودست را مصادره و آن را به نام خود تصاحب ‌می‌کنند.

شنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۳ ه‍.ش.

آیا دم غروب به سوی خورشید شنا کرده‌ای؟

   
به آب می‌زنی، قرص خورشید پشت خط افق اندک اندک پایین می‌رود. تو شنا می‌کنی و شنا می‌کنی و شنا می‌کنی. آسمان کم کم سرخ می‌شود به رنگ خون، سپس تاریک با لکه‌های سرخ همچون جگر، و بالاخره تاریک و قیرگون.
یک بار امتحان کنید. حتی دویدن به سمت غروب انرژی شگفتی به آدمی میدمد. انگار سوی ابدیت می‌روی. طلوع این حس جاودانگی را القا نمی‌کند که غروب می‌کند. شاید از این رو که طلوع به آغازی اشاره دارد که هشت ساعت دیگر پایان می‌یابد. اما غروب خود نقطه پایان است، ضمیر ناخودآگاه ما جاودانگی را پس از مرگ می‌جوید.
 
در تمام مدتی که خورشید در آب فرو ‌رفت، با کششی تب‌آلود و شوق‌انگیز بسویش شنا کردی. اکنون در دل شب، در میانه‌ی این دریای عمیق، دور از ساحل نجات، تنها و خسته توقف می‌کنی.
اگر در این ظلمات کوسه‌ای یا جانوری گزنده بیاید، اگر حالت بهم بخورد، یا حتی فقط عضله پایت بگیرد، فریاد رسی نخواهی داشت. 
در این تاریکی بی‌انتها مرگ حضوری محسوس دارد. طبیعت را با هیبت تهدید کننده پیشاتمدن احساس می‌کنی، همانطور که نیاکانت روزگاری، و در مقابلش به همان رزمندگی ایستاده‌ای که روزگاری نیاکانت ایستاده بودند. 
چنین جایی می‌تواند محل نزول وحی بر آدمی باشد. در دل این آب عظیم تنها صدای دست و پا زدن رقت‌بار تو بگوش می‌رسد.
  
لحظاتی می‌مانی. لذت ترس را می‌چشی. حقارت و آسیب‌پذیری خویش را مزه مزه می‌کنی.
اجازه می‌دهی روحت در مجاورت مرگ نفس بکشد و تازه بشود. آنگاه برمی‌گردی.
خستگی که هنگام آمدن مجال ظهور نم‌یافت، اکنون حضورش را اعلام می‌کند. باید تا آن جا، آن دورها که آسمان از انعکاس نورها روشنتر است، شنا کنی. کوفتگی عظلاتت رسیدن به «آن جا» را امری محال می‌نمایاند.
اما راهی می‌شوی و اندکی بعد در ریتم منظم دست و پا زدنت گم می‌شوی. در فاصله‌های زمانی مشخص موج‌ها می‌آیند و تو را پس می‌رانند و تو دوباره پیش می‌روی. دیگر به رسیدن نمی‌اندیشی، فقط عمل میکنی، مثل یک ساعت منظم.
گاه درخشش فسفری کف‌ها، تاریکی یکنواخت را می‌شکند.
سپس، اندک اند‌ک کورسوی چراغ‌های تمدن پدیدار می‌شود، روشن و روشنتر. کم‌کم شهر دردسترس قرار می‌گیرد.
حس مسافری را داری که از دل ابدیت به سوی زندگان باز ‌گشته. نگاهت تازه شده. اشتهایت به زندگی باز شده.
  
کمی بعد، به خانه خاموش وارد می‌شود. اهل خانه ساعت‌هاست خوابند. سهم شامت روی اجاق سرد ماسیده. روی هره سفیدکاری شده، کنار پنجره نیمه باز می‌نشینی، سوسیس سیب‌زمینی پر ادویه تند را از همان ماهیتابه لقمه لقمه فر می‌بری. با ولع تهش را هم با نان تافتون بیات تمیز می‌کنی. 
هوای شرجی نیمه شب جایش را به نسیم صبحگاهی داده است. بوی خفیف پوسیدگی لاشه حیوانی از جایی در نزدیکی به مشام می‌رسد. جیرجیرکی خوابزده هنوز می‌خواند و سکوت شب را می‌شکند.
رخوتی شیرین به آرامی تن خسته‌ات را فرا می‌گیرد. جسم خسته‌ات در هماهنگی با روحت قرار دارد. چیزی کم نداری، آرزویی خودش را به دیوار ذهنت نمی‌کوبد. کمی بعد همانجا روی نیمکت چوبی دراز می‌کشی و به خواب می‌روی. خوشبخت، راضی.

پنجشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۳ ه‍.ش.

معمای آیت؟!^#٪^÷×


مواجهه اصول گرایان با حسن آیت نمونه خوبی بدست می‌دهد از استفاده ابزاری از تاریخ در جهت پیشبرد امیال جناحی.
سال‌ها این واقعیت را مسکوت گذاشتند که آیت (که مشکوک است به آمریکایی بودن) مسبب آوردن اصل «ولایت فقیه» در قانون اساسی بود. اما همان اصولگرایان در سال هشتاد و هشت حسن آیت را از صندوقچه غبارآلود تاریخ بیرون کشیدند، چرا که اکنون می‌توانستند از او برای تخریب میرحسین موسوی استفاده کنند.
آیت مخالف سپردن وزارت خارجه به میرحسین بوده است! و در روزهای پس از انتخابات سال هشتاد و هشت که تخریب میرحسین اهمیت درجه اول داشت، روایت جدیدی از تاریخ نوشتند، حکایتی که در آن «آیت آمریکایی» به «ابر شهید» تبدیل شد. به آدمی که همه چیز را می‌دانست و حتی موسوی سال هشتاد و هشت را  سی و یک سال قبل پیش‌بینی ‌کرده بود! انگار نه انگار که این آدم آن سوابق درخشان در هدایت دولت جنگ را داشت و تمام پیشینه پاک سیاسی...
 
اما تفسیر ماجرای حسن آیت، بدون درنظرگرفتن اولویت‌های سیاست روز و سیاسی بازی، چه می‌تواند باشد؟
با توجه به سوابق او در حزب زحمتکشان و نزدیکیش به مظفر بفایی، همکاری آیت با سرویس‌های خارجی از احتمالات نزدیک به یقین است.
ما برای درک نقش او در تصویب اصل «ولایت فقیه» نمی‌توانیم ماجرا را از دیدگاه امروز تفسیر کنیم. بلکه باید اولویت‌های آمریکا در همان دوره تاریخی را در نظر بگیریم.
در بحبوحه جنگ سرد و اشغال افغانستان توسط شوروی، اسلام سیاسی هنوز کم و بیش متحد طبیعی آمریکا محسوب می‌شد.
امام نیز تا پیش از پیروزی انقلاب با هوشیاری خاص خودش، از ابراز بیانات ضدآمریکایی صریح خودداری می‌کرد، چنانچه همین دورنگری باعث شد آمریکایی‌ها با تسلیم زودهنگام ارتش (آمدن ژنرال هایزر و دور زدن شاه) به پیروزی زودرس انقلاب کمک کنند.
بیم آمریکا این بود که در صورت ادامه رودرویی خشن ارتش با تظاهرات مردم، نفوذ گروه‌های مسلح مارکسیست افزایش ‌یابد و وزن نیروهای طرفدار شوروی در انقلاب بالا برود. فراموش نکنیم که در آن روزگار «انقلابات» هنوز تیول سیاسی چپ محسوب می‌‌‌شد، و جنبش سیاسی اسلام ضدآمریکایی آغاز نشده بود!
پس اولویت اصلی آمریکا در دوران جنگ سرد، مقابله با شوروی و کمونیسم بود. از این نظر آمریکا امام و شعار «نه شرقی نه غربی» را بر مارکسیست‌ها و یا حتی مارکسیست‌های اسلامی (مجاهدین) ترجیح می‌داد،  که در همان زمان شعار مرگ بر امپریالیست سر می‌دادند، و ترور مستشاران آمریکایی یکی از فعالیت‌هایشان بود.
   
رفتار حسن آیت پس از انقلاب را فقط در این چهارچوب می‌توان درک کرد. او ماموریت داشت نفوذ روحانیون در حکومت را تثبیت کند. آمریکایی‌ها بخاطر سابقه ناموفق تاریخی با ملی‌گرایان (مصدق/فاطمی) معممین را حتی بر ملی‌گرایان نیز ترجیح می‌دادند. تازه پس از اشغال لانه جاسوسی و موضع‌گیری امام بود که آمریکا به اشتباه خود پی‌برد و تغییر رویه داد.
مخالفت شدید آیت با میرحسین موسوی نیز در راستای همان سیاست‌های آمریکا بود. بخصوص که موسوی با جناح چپ و عدالت‌‌خواه ملی‌گرا (دکتر پیمان) نزدیک بود.
آیت اما با موتلفه و گروه‌های مشابه مدافع سرمایه‌داری کمترین مشکلی نداشت! چرا که تصور آمریکا این بود که حکومت روحانیون و امثال موتلفه (بازار)‌ پس از خوابیدن شلوغی‌های انقلاب، کم‌کم به حکومت اسلامی کفرستیز (مشابه عربستان) تغییر ماهیت خواهد داد. اشغال لانه جاسوسی و موضعگیری قاطع امام این رشته‌ها را پنبه کرد...
  
نتیجه:
دوستان ارزشی اشتباه فاحشی مرتکب می‌شوند اگر بپندارند حسن آیت چون در سال پنجاه و هفت دنبال تصویب اصل ولایت‌فقیه بوده، ‌پس بنا به معیارهای امروز فردی ولایت‌مدار شناخته می‌شود.
نتیجه‌ مخرب اینگونه سطحی نگری‌های ساده دلانه، بیش از هرچیز ناتوانی در درک صف‌بندی‌‌های سیاسی واقعی امروز جامعه است. معضلی که متاسفانه در این طیف سیاسی فراوان دیده می‌شود. چنانچه از یک سو دم از عدالت‌طلبی می‌زنند، اما از سوی دیگر قادر به مرزبندی روشن با موتلفه و تشکل‌های مشابه مدافع سرمایه‌داری نمی‌شوند، و مورد (سو)استفاده آن‌ها قرار می‌گیرند...