سه‌شنبه ۷ مرداد ۱۳۹۳ ه‍.ش.

رفع مشکلات بیمه کارگران ساختمانی در آینده نزدیک!!!


آیا تیتر را درست متوجه شدید؟ احتمالا نه. این فارسی جدید است.
این جا منظور از رفع مشکلات بیمه کارگران رفع مشکلات بیمه کارگران نیست! بلکه «مشکل» خود بیمه کارگران است. و معنی رفع مشکل، از میان برداشتن «بیمه کارگران».
از آنجایی که بیمه کارگران موجب بالارفتن بهای ساخت مسکن می‌شود، و شهرداری نمی‌تواند به اندازه کافی پروانه ساخت بفروشد، پس بایستی هزینه نیروی کار را پایین آورد! کارگران بدون بیمه. سلام آقای مارکس!
   
نمایندگان محترم مجلس برای از میان برداشتن این «مشکل» حتی طرحی با دوفوریت ارائه داده‌اند! «محسن صرامی عضو کمیسیون اقتصادی مجلس شورای اسلامی می‌گوید:
«بیمه کارگران ساختمانی در سال 91 مشکلات زیادی ایجاد کرده بود که به همین دلیل برخی متقاضیان ساخت مسکن به علت هزینه‌های زیاد بیمه کارگران از دریافت پروانه ساختمان از شهرداری استقبال نمی کردند.»
آیا نماینده محترم خودش بیمه نیست؟
    
«محمد باقری» عضو کانون انجمن‌های صنفی کارگران ساختمانی در اعتراض به این ماجرا می‌گوید:
«در حالی که حدود یک میلیون کارگر ساختمانی در انتظار پوشش بیمه تامین اجتماعی هستند، مشخص نیست سازمان به چه دلیلی از اعلام سهمیه بیمه این کارگران خودداری می‌کند.
این فعال کارگری در ادامه ضمن انتقاد از طرح دو فوریتی نمایندگان مجلس شورای اسلامی برای تغییر قانون بیمه کارگران ساختمانی، تصریح کرد: نگرانی خارج از عرف برخی نمایندگان نسبت به بیمه کارگران ساختمانی توجیه پذیر نیست. به نظر می‌رسد این گروه از نمایندگان مجلس نهم نگران افزایش هزینه انبوه سازان در پی پرداخت حق بیمه‌ سهم کارفرما هستند.»
   
------------------------
کارگری که تشکلات صنفی قدرتمند نداشته باشد، حق و حقوقش مثل گوشت قربانی بین گروه‌های ذینفع تقسیم می‌شود.
حالا بنشینیم در باره مستضعفان انشاهای احساساتی بنویسیم. این نوحه‌سرایی‌ها شاید برای گوینده سودی داشته باشد، اما یقینا برای محرومان آب و نان نمی‌شود.
مستضعف باید توانمند شود تا بتواند از حقوق خویش دفاع کند. هدف انقلاب و امام هم جز این نبود.
مستضعف نیازی به وکیل مدافع دلسوز ندارد. بلکه به سازماندهی و تشکل‌های قدرتمند خودش نیاز دارد، از همان گونه که کارفرمایان دارند، و تا سطح وزیر و ریاست دفتر ریاست‌جمهوری در سیاست دخالت می‌کنند.
آن وقت دیگر فلان نماینده مجلس شکر می‌خورد بیمه کارگر را، آن هم کارگر ساختمانی که در معرض مداوم حوادث و بیماری‌های ناشی از سختی کار است، به عنوان «مشکل» مطرح کند! و اگر بکند، همان تشکل‌های کارگری و تریبون‌های وابسته‌اشان تنبان از پای چنین نماینده‌ای درمی‌آورند.
اما در حال حاضر قانونی که مستقیما به زندگی و سلامت چند میلیون کارگر و خانواده‌هایشان ارتباط دارد، در سکوت تصویب می‌شود، و بیش از خبری کوتاه در یکی از صفحات روزنامه‌ها، بازتابی نخواهد یافت.

جمعه ۳ مرداد ۱۳۹۳ ه‍.ش.

«نه غزه نه لبنان»، شعاری که پیرهن عثمان شد؟

کسی که یکبار در راهپیمایی بی‌مجوزی حضور یافته باشد، می‌داند ده نفر آدم منسجم می‌توانند هدایت چنین تظاهراتی را بدست بگیرند. کافی است یکی شعاری بدهد، و نه نفر با صدای بلند آن را تکرار کنند، تا باقی جمعیت نیز همصدا شوند. عین همین موضوع برای بلند کردن چند پلاکارد، یا تعیین مسیر صادق است...
پس مسئله مورد نزاع نباید فقط خود شعار باشد. هیچ انسانی که وجدانی سالم دارد، نمی‌تواند مخالف فلسطینی مظلوم باشد.
برای یافتن علت، باید موضوع را در چهارچوب وسیع‌تری دید.
       
آنچه که جناحی از ارزشی‌ها و بخشی از سبزها امروز به طور مشترک (با کل‌کل کردن و خودحق‌پنداری) مشغول ماست ‌مالی آن هستند، تفکرات و تصوراتی است که زمینه چنان شعاری را فراهم آورد.
این تصورات از قضا هنوز زنده‌اند. چند نمونه‌اش را می‌آورم:
- تصورات اشتباه در باره روابط بی‌الملل. تفکری که اروپایی‌ها را دوست مردم ایران می‌داند، و آن‌ها را حتی متحد خود در مقابل حکومت می‌پندارد.
- می‌گویند «می‌خواهیم با دنیا دوست باشیم»، و در این جا قادر به تمایزی میان غرب با دنیا نیستند. این دو را مطلقا یکی می‌پندارند.
- معتقدند استعمار افسانه‌ای تاریخی و سپری شده است، و یا آن را با پیشرفت و تمدن یکی می‌گیرند.
- در تقابل ایران با غرب، مطلقا «تضاد منافع» را ندیده می‌گیرند. اختلافات ایران با غرب را به «دوستی و دشمنی» و یا حتی از آن بدتر به «لجبازی و غربستیزی» فرو می‌کاهند.
- و ...

   
واقعیت این است که علت اصلی پشتیبانی برخی از سبزها از مذاکرات ژنو، هنوز هم همچنان همان تصورات باطل از روابط قدرت در عرصه بین‌المللی است! این دوستان حتی پیشاپیش طرف ایرانی را مسئول شکست احتمالی مذاکرات می‌دانند، و قلبا معتقدند «رژیم» باید بیشتر از این با «دنیا» دشمنی نکند.
و فراموش نکنیم که بخشی از همین تفکرات، حتی ترور دانشمندان هسته‌ای توسط اسرائیل را دروغ خواند، و به خود حکومت ایران نسبت داد!
     
این که چطور اقشاری از مردم این گونه دشمن منافع خود شده‌اند، امریست که در این مجال نمی‌گنجد. یقینا سیاست‌های پس از جنگ دولت سازندگی، و سرخوردگی اجتماعی ناشی از آن در این موضوع بی‌تاثیر نبوده است.
متاسفانه فضای ایجاد شده در انتخابات هشتاد و هشت‌ نیز به دلیل قطبی شدن جامعه، به قشری‌گری در سیاست انجامید.
در نتیجه هر دو جناح فقط برای اثبات برحق بودن خویش، آن هم برسر مسائل ظاهری و سهل‌الوصول بحث می‌کنند. از طرح ریشه‌ای مسائل پرهیز می‌شود، چون در آن صورت خود نیز در معرض انتقاد قرار می‌‌گیریم.
و این گونه شعار «نه لبنان نه غزه...» به سوژه تمسخر و اتهام تبدیل می‌شود، بدون این که اصل مشکل در همه ابعادش مطرح گردد... 

جمعه ۲۰ تیر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

پرسشی مهم‌تر از بمباران غزه!


مستندی در باره یک کشور آفریقایی می‌دیدم. مردم همه جا دور تیم فیلمبرداری جمع می‌شدند و از بدبختی‌ و فقرشون می‌گفتند، و تقاضای کمک می‌کردند.
حالا تیم فیلمبرداری یه مشت جوان اروپایی علاف جیب خالی بودند، که 
خودشون واسه یه لقمه پول رفتن اونجا!

آفریقایی‌ها همّ و غمشون فقط این بود که چیزی از اینا گیرشون بیاد. واقعا انگار گدایی و انتظار کمک از دیگران را بخشی از نظم عادی جهان تلقی می‌کردند.
حتی بچه‌ ده دوازده ساله نقش خود را می‌دانست: از دیروز چیزی نخوردم، پول بهم می‌دی؟ یا زنی که پول برای چرخ خیاطی می‌خواست: می تونم با اون کار کنم و خرجم را دربیارم! و...
تیم فیلمبرداری خرکیف از صحنه‌های دلخواهش، تند تند ازشون فیلم می‌گرفت.

بنظرم رسید انگار فیلم دارد بطور ناخواسته به مستندی عمیق تبدیل می‌شود. به جای تصاویر کلیشه‌ای از آفریقایی گرسنه، که می‌خواستند نشان دهند، بیننده شاهد روحیه‌ این مردم، و امید عبثی بود که به یک تیم فیلمبرداری بسته‌اند!
تمثیلی دقیق از واقعیت رابطه استعمار و مستعمره، که در زیر پوسته کمک بشردوستانه و ترقی و آوردن تمدن پنهان می‌شود.

همین جور که نگاه می‌کردم، یاد مستند دیگری افتادم که از نوار غزه دیده بودم.
مردمی مغرور و با عزت. بخصوص زن محجبه‌ای به خاطرم مانده که صاحب فرزند شدن را، وظیفه‌ میهنی خود می‌دانست. تا نسل مردمش بماند و مقاومت کنند!
این جا علی‌رغم وضع اسفبار، جنگ و محاصره و قحطی، کسی در پی گدایی نبود. انسان‌هایی قوی، پرروحیه و متکی به نفس...
   
نتیجه‌ این که: چگونگی مواجه شدن ما با مسئله فلسطین، پیش از هر چیز اطلاعاتی در باره خود ما بدست می‌دهد. اینکه: من در شرایط مشابه چه رفتاری خواهم داشت؟
در مواجهه با فلسطین لحظه‌ای جنازه‌های خون آلود را فراموش کنیم و از خود بپرسیم: من چگونه آدمی هستم؟ آیا مانند فلسطینی در برابر ظلم می‌ایستم تا واقعیت خود را بسازم، یا چون آقریقایی واقعیت موجود را ‌پذیرفته، و تسلیم می‌شوم؟ 

جمعه ۲۳ خرداد ۱۳۹۳ ه‍.ش.

پلورالیسم و بت شکنی؟


برابری اجتماعی نیازمند «چهره‌ای یگانه» است تا در آن تبلور یابد. به نظر می‌رسد نقش برجسته «رهبر» در جوامعی چون کره شمالی (و در ابعادی دیگر کوبا، ونزوئلا، یا شوروی سابق و آلمان نازی) از این نیاز اجتماعی سرچشمه می‌گیرد.
غرب این پدیده ر‌ا با معیارهای فردگرایانه خویش ‌سنجیده، و آن را به «دیکتاتوری فردی» تفسیر می‌کند.
اما گویا شکل حکومتی مزبور ریشه در ضرورت‌های بنیانی‌تری داشته باشد، و از این نظر حقانیتی فراتر از ارزش‌گذاری‌ ایدولوژیکی/اندوویدالیمسی که نهایتا موضوع را به «بدطینتی» فرد دیکتاتور و از آن بدتر، ذات خراب انسان‌ها نسبت می‌دهد!
   
جالب است که نفسیر مشابهی از سنت «بت شکنی» در ادیان وحدانی می‌شود. بت‌های متعدد در جامعه را تبلور پلورالیسم اجتماعی دانسته، و بت شکن دیکتاتوری می‌شود که «آزادی‌ پرستش» را نابود می‌سازد.
پلورالیسمی که تبلورش در مکه، حاکمیت اشراف است. پلورالیسمی که چه در آن دوران و چه امروز پیوند جدایی‌ناپذیر با «نابرابری اجتماعی»  دارد.  در همین راستا می‌توان گفت میان وحدانیت و عدالت نیز پیوندی جدایی‌ناپذیر موجود است.
    
بتکده امروز «رسانه» و بت‌هایش «سلیبریتی‌ها». از ستارگان هالیوودی تا چهره‌های ورزشی، از شخصیت‌‌های هنری و موسیقی تا متفکران مشهور و برندگان جایزه نوبل...
این‌ چهره‌ها همه و بدون استثنا چهره نابرابری اجتماعی هستند. حتی اگر تصویر چگوارا باشد، کارکردش مشروعیت بخشیدن به جامعه‌ای است که بر «عدم مساوات» سازمان یافته.
جامعه برابری طلب ناچار به شکستن بت‌‌‌ها است، و برای این کار نیازمند چهره‌ای‌ یگانه، که وحدانیت در یگانگیش منعکس شود.
در سایه چهره «ابر رهبر» آحاد جامعه فاقد چهره می‌شوند و از این نظر با یکدیگر برابر.

دوشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۹۳ ه‍.ش.

دلخون


با تماشای این تصویر نفس آدم می‌گیرد. بغض هست، ولی گریه نیست. که اشک تسکین نمی‌دهد، مگر خون گریه کرد.
گویی واقعیت طبقاتی ظلم به تمامی در سرنوشت این زن جلوه‌گر شد. چه هنگامی که فرزندش را به خاطر «کسی نبودن» به قتل رساندند. و چه زمانی که گروه سیاسی رقیب، مادر داغدار را وسیله رسیدن به اهداف «مامانی» خود ساخت...
 تسلط و تصاحب طبقاتی. از جان فرزند تا واقعیت وجودی مادر.
تصاحب موجودیت فرودستان تا ذره آخر، نمایشی به درازای تاریخ، که بر کوهی از استخوان‌ها و جمجمه‌ها اجرا می‌شود.
به چهره‌های بزک کرده خندان نگاه نکنیم. بخش اصلی این نمایش موحش نه بر روی صحنه، بلکه در پس پرده جریان دارد.
     
ظلم گاهی چهره‌ای چنان مصیبت‌آمیز به خود می‌گیرد، چنان عریان، که نفس آدمی بند می‌آید، زبانش لال می‌شود. و با دلی خونین خاموش می‌ماند
همان موقع که تصویر این مادر داغدار را علم کرده بودند، می‌خواستم درباره‌اش بنویسم. اما راستش شرم اجازه نداد. آنچه می‌کردند بقدری کثیف بود، که هر دخالتی به معنای هم زدن بیشتر کثافت بود. حتی با بینی گرفته نمی‌شد به ماجرا نزدیک شد.
بی‌شرف‌هایی که پشت تصویر زن داغدار پنهان شدند، تا با شرف جلوه کنند.
یا کسانی که دم به ساعت بر فقر و نداری پیرزن تاکید کردند، که گویی با هر بار تکرار مکرر فقر زن ساکن رباط کریم، چگالی طبقاتی جناح سیاسی خودشان پایین‌تر جلوه خواهد کرد!
  
خصلتی در این طیف سیاسی وجود دارد، که به هر چیز دست می‌زند رسوا و بی‌مقدارش می‌سازد.
بارها از خودم پرسیده‌ام اشکال کجای کار است؟
- آیا چون مرکز ثقل فعالیتشان «رسانه» است،‌ و رسانه‌ها به ذات نیازمند خرسی هستند که در وسط برقصانند و جلب توجه کنند؟
یا از این رو که اقشار مرفه حاضر به پرداخت هزینه مبارزه نیستند، و ناچارا باید دیگران را تحمیق کنند، تا به نیابتشان مبارزه شود؟ یا به این خاطر است که پرنسیپ دیگری جز «فایده» نمی‌شناسند، و نتیجه‌ محتوم این منش فقدان «چهره» و «‌شخصیت» است.

جمعه ۱۶ خرداد ۱۳۹۳ ه‍.ش.

قربانی معبد رسانه

در پی اعتراض جمعی از کاربران شبکه‌های اجتماعی، خبرنگار دویچه وله بخاطر ارسال توبیت زیر از کار اخراج شد.
حرف‌های احسان نوروزی البته در راستای اعمال روسایش است، که پوشیده‌تر بیان و اجرا می‌شود. جرم احسان نوروزی در حقیقت سادگی او است، و دقیقا به خاطر همین صداقت مجازات شد. مثل بچه‌ای که می‌گوییم نباید این حرفا را جلوی دیگران گفت، و می‌گوید.
    
رئیسی که اخراجش کرده، سازمان مربوطه، و دولتی که بودجه آن رسانه را تامین می‌کند، همه دقیقا در همان چهارچوب می‌اندیشند و می‌کوشند، که حرف احسان تجلی آن است: تبدیل مسلمانان به عنوان هدف نشانه‌‌گیری رسانه‌ها.
آلمان هنوز دادگاهی برای فروشندگان بمب‌های شیمیایی به صدام تشکیل نداده است‌. اگر چه بمب‌های مزبور نه در فضای مجازی، بلکه به طور واقعی به آرزوی احسان جامه عمل پوشاندند. اما همان نظام کمترین تاخیری در مجازات امثال احسان روا نمی‌دارد.
مصلحت کار، و پیشبرد بهتر اهداف، همان اهداف، حکم می‌کند احسان نورزوی قربانی ‌شود.
  
آن‌ها که از احسان به دویچه‌وله شکایت می‌کنند، البته در عمق ذهن  خود به این واقعیت آگاهند. اما ترجیح می‌دهند با احسان دربیافتند، و نه با مناسباتی که در نظم موجود جایگاهی استوار دارند. نظمی که اوی مسلمان را امروز به «سیبل نشانه‌گیری» رسانه‌ها تبدیل ‌کرده است.
چرا که اعتراضی در آن سطح، مستلزم تغییرات گسترده در زندگی و افکار خود شخص  است!
پس از منظری می‌توان گفت با توافق ضمنی طرفین  «انسانی» قربانی شده است، تا وضعیت موجود محفوظ بماند، و روال «معمول» ادامه یابد.
در قبیله‌های بدوی نیز از این گونه قربانیان انسانی برای دفع «بلا» مرسوم بوده. این جا «بلا» را به معنی پدیده‌ای بگیرید که روال زندگی معمول را مختل می‌سازد.

شنبه ۳ خرداد ۱۳۹۳ ه‍.ش.

فتح خرمشهر و «آخرین روزهای زمستان»

حسن باقری اول مهرماه ۱۳۵۹ به عنوان خبرنگار به جنوب ‌رفت، و در  ۹ بهمن ۱۳۶۱ در بیست و هفت سالگی، در سمت  قائم‌مقام فرمانده نیروی زمینی سپاه، به شهادت ‌رسید.
آنچه این جوان بیست و پنجساله فقط در دو سال و اندی از عمر خود در جبهه‌ها به منصه ظهور رساند، از افسانه‌های حماسی چیزی کم ندارد. باقری یکی از طراحان اصلی فتح خرمشهر بود.
همچون او بسیار قهرمانان که از دامن توده‌های محروم مردم برخاستند، و در جنگ تحمیلی حماسه آفریدند و در خاک میهن خفتند.
اگر امروز باقری را اندکی بیشتر می‌شناسیم، شاید به واسطه مستند «آخرین روزهای زمستان» باشد.
متاسفانه هنری که چهره زیبای فرزندان میهنمان را به ما نشان دهد، جایش بس خالیست. سینمایی که مرکز توجه‌اش ارضای سلایق کن و لوکارنو و برلین است، برای ما جز ترویج حس حقارت ثمر دیگری نداشته...
     
دولت نحس استوانه رفسنجانی، با انداختن کشور از واقعیت‌های جنگ و تحریم، به سراب جامعه مصرفی، با ترویج چپاول و ثروت‌اندوزی، با فراگیر کردن ارزش‌های اشرافیت در کنار محرومیت روزافزون توده‌های مردم، یعنی همان مردمی که هزینه جنگ و تحریم را با جان و مال خویش پرداخته بودند، بشکلی بازگشت ناپذیر امکان هر گونه بازخوانی تجارب جنگ، و بازشناسی خویش در آینه حماسه‌آفرینی‌های جنگ را از جامعه سلب کرد.
و اینگونه فقط یک دهه پس از باقری‌ها، نسلی پرورش یافت در گسست کامل با تاریخ و جغرافیای خویش، بیگانه با چهره واقعی جامعه خویش. نسلی ناتوان از ایمان، اعتقاد. نسلی ناتوان از جنگیدن و حتی فاقد شهامت اعتراض.
   
باقری جانشین فرماندهی قرارگاه بود. احمد متوسلیان فرمانده عملیات لشکری‌ که افرادش از دو سو زیر آتش عراقی‌ها قرار گرفتند. ایرانی‌ها در زمین مسطح در برابر تانک‌های عراقی بی‌دفاع بودند، و مثل برگ خزان بر زمین می‌افتادند.
متوسلیان ایستادگی را عاقلانه نمی‌دید. باقری برای اقناع او قرارگاه را ترک کرده به منطقه می‌رود. آنجا نیز به توافق نمی‌رسند. پس متوسلیان نامه‌ای به پیک موتوری می‌دهد تا به فرماندهی مرکز برساند، تا آن‌ها قضاوت کنند. باقری نامه را از پیک می‌گیرد، می‌خواند و نکته‌ای به آن اضافه می‌کند.
متوسلیان از کارش ناراحت می‌شود. نامه را پس می‌گیرد و نگاه می‌کند.
باقری زیر جمله متوسلیان که نوشته بود: باقری اشتیاه می‌‌کند...، اضافه کرده بود: احمد درست می‌گوید. لطفا او را به سمت معاونت قرارگاه بگمارید، و اجازه دهید من جای او این جا بمانم.
متوسلیان او را می‌بوسد و حرفش را می‌پذیرد. جز تنی چند همه در آن محور شهید شدند. اما پایداری آن‌ها زمینه پیروزی عملیات فتح خرمشهر را فراهم کرد.
این ماجرا را من به حافظه، از مستند «آخرین روزهای زمستان» نقل کردم. احتمالا دقیق نباشد. خودتان فیلم را ببینید. حتی به دوباره دیدنش می‌ارزد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آخرین روزهای زمستان در ویکی پدیا
http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86_%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%B2%D9%85%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86

جمعه ۲ خرداد ۱۳۹۳ ه‍.ش.

در شناخت امام (کدام خمینی؟)

امام را باید کجا شناخت؟
در فیضیه قم، هنگامی که به عنوان یک روحانی ناراضی بر علیه شاهنشاه قدرقدرت سخنرانی می‌کرد؟ یا در جماران، زمانی که به عنوان امام برای ابراز احساسات امت، دست تکان ‌می‌داد؟
در جشن پیروزی بهشت زهرا، که انبوه میلیونی مشتاقان کلامش را با گوش جان می‌شنیدند؟ یا وقتی ده میلیون سوگوار به خیابانهای تهران‌ آمدند، تا بزرگترین مراسم خاکسپاری تاریخ رقم بخورد؟
او را در اشک‌های مردی ببینیم، که چون کودکی در سوگ پدر می‌گریست؟ یا در لبخند مادر شهیدی، که تصویرش را می‌بوسید و به سینه می‌فشرد، بر جای خالی فرزند؟
       
خیر. من ترجیح می‌دهم امام را در سال‌های تبعید مجسم کنم. زمانی که آیت‌الله شریعتمداری در مرکز احترام و مقبولیت همگانی قرار داشت. ملاهای درباری بروبیای بسیار داشتند. در مراسم مجلل به دستبوس شاه می‌رفتند، در رسانه‌ها به واسطه علم و ایمانشان تکریم و تمجید می‌‌‌شدند.
آن روزها خمینی مردی دورافتاده بود، در شرف فراموشی. و بیرون از دایره اقبال و توجه عموم. او چهارده سال در کوچه‌های خاک‌آلود نجف به زندگی ساده طلبگی قناعت کرد. در آن سال‌ها اگر خمینی فوت می‌کرد، تاریخ جمله کوتاهی بیش در باره‌ او نمی‌نوشت: روحانی معترض، ناراحت، تندرو!
حتی قبرش نیز پس از چند دهه در فراموشی غربت گم و ویران می‌شد.
به نظر من خمینی دقیقا در همانجا خمینی ‌شد: انسانی که می‌ایستد، وقتی دیگران ایستادگی را بیهوده می‌دانند. حرف حق را می‌زند، زمانی که دیگران بیانش را به مصلحت نمی‌دانند.
بی‌توجه به استقبال عمومی، و یا جلوه‌های شیرین پیروزی و محبوبیت!
او در زمانه‌ای علم مخالفت را بلند نگه داشت، که جایگاه فرعون محکم‌‌تر از صخره‌های کوه تور بود. چه بسیار کسان، که در خفا به تعصب و سازش ناپذیری او ‌‌خندیدند، و بر هوش عافیت‌طلب خویش آفرین گفتند.  
   
اما امروز به ما خمینی دیگری عرضه می‌شود. امامی در اوج اقتدار. رهبری ظفرمند و موفق.
چرا که هر قدر خمینی را «بزرگ و دور از دسترس» جلوه ‌‌دهند، مردم ناچیزتر جلوه‌گر می‌شوند. هر قدر امام به عرش اعلی ‌رود، امت بیشتر موظف به تعظیم است.
تصویرطلبه ساده کوچه‌های غربت با فضای امروز ناهمگون است. باید غبارزدایی شود، تا حقیقت ساده‌اش اشراف‌منشی دروغین این روزها را رسوا کند.
که شکوه و اقتدار ‌حتی اگر بواسطه خمینی باشد، در کارکرد اجتماعیش با جبروت شاهنشاهی تفاوت نخواهد داشت. که هر دو موقعیت، انسان فرودست را به تعظیم فرا می‌خوانند. و رعیت همه جا رعیت است. چه در درباری شکوهمند، و چه در بیتی والامقام، یا در آرامگاهی عظیم.
پس تصویری از امام را برگزینیم که مسلمان مستضعف را به قیام وا می‌دارد، نه به قعود.
امامی را برگزینم که قدرتمند نبود، اما مبارزه می‌کرد. تسلیم نمی‌شد، هرچند پیروزی دور از دسترس می‌نمود. امامی که اهل خطر بود و نه عافیت طلبی. مبارزی که از جان و زندگیش مایه می‌گذاشت.