پنجشنبه ۲۷ آذر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

فاشیسم داره عقب عقب میاد یا جلو جلو میره؟

آدم شک می‌کنه که این فیسبوک نشینان نکند با فتوسنتز ارتزاق می‌کنند؟ در نوشته‌هایشان ابدا نشانی از غم نان و معاش دیده نمی‌شه. بجاش تا بخوای برای آزادی نگرانند، و البته آن کابوس بزرگتر، ‌آن که مثل عذاب الهی از آن هراس دارند، بله همان که مرتب در باره آمدنش هشدار می‌دهند، فاشیسم را می‌گویم!
اغلب مشغولیت دماغیشان این است که چه چیز فاشیسم است چه چیز نیست؟ فاشیسم دارد می‌آید و یا آمده است و ما حواسمان نبوده؟
نه که بنده این جا خیال طرفداری از فاشیسم را داشته باشم. خیر، ولی قربان قامتت، برای ماها که مثل شما غذایمان فقط «هوای آزاد» نیست، این نکته هم جالب توجه است، که بالاخره نسبت فاشیسم با رزق و روزی مردم چطور است؟ آیا اگر فاشیسم بیاید برای وضع معاش بهتر می‌شود؟ یا بدتر می‌شود؟
به هر حال همه که مثل شما آزادی نمی‌خورند آزادی نمی‌رینند. چه بسا مردمی باشند که علاوه بر آزادی غصه شکم خالی زن و بچه‌اشان را هم داشته باشند. لطفا برای این‌ بندگان درجه دوم خدا هم کمی روشنگری فرمایید منوران عزیز :))

 -----------------------------------------------
پ ن
 نگران نشوید، عکس فاشیستی نیست! بلکه سالگرد پیروزی بر فاشیسم را نشان می‌ده. با سلام نظامی و رژه و مارش و همه مخلفاتش :)

اوکراین یا چین، کدام یک را می‌پسندید؟


روسیه برای لوله انتقال گاز به اروپا مسیر ترکیه را جایگزین اوکراین کرد. با این اتفاق ترکیه اردوغان گامی دیگر به هدف خویش, یعنی تبدیل شدن به قدرتی منطقه‌ای نزدیک شد. آن چه اردوغان در طی چند سال با زاویه گیری با غرب بدست آورده است، تمامی دولت‌های نظامی و غیرنظامی ترکیه در نیم قرن گذشته با پیروی بی‌چون و چرا از غرب بدست نیاوردند!
   
اما بازنده بزرگ این ماجرا بدون شک اوکراین است. خسارتی که سال به سال از درآمد حق ترانزیت گاز از جیب اوکراینی‌ها می‌رود،  در مقابل از دست ‌دادن موقعیت سیاسی و ژئوپولیتیک این کشور در مقام میانجی میان تولیدکننده انرژی و مصرف کننده آن در دنیای صنعتی، شاید حتی خسارت کوچکتر باشد.
اوکراین همچنین بازار روسیه، یعنی مهمترین بازار فروش صنایع اوکراینی را از کف داد. در کنار این‌ها جدا شدن بخش‌هایی از خاک این کشور را بگذاریم، و جنگ داخلی، و تلفات جانی و خرابی‌های عظیم، آن وقت تصویری گویا از ابعاد تضاد سیاست‌های «غربگرایان» با منافع ملی کشورها بدستمان می‌آید!
     
تخاصم اوکراین با روسیه هیچ مبنای عقلانی، فرهنگی و یا اقتصادی نداشت.‌ این رویارویی حتی ایدولوژیک نیز نبود، چرا که روسیه همانقدر در سیستم سرمایه‌داری قرار دارد که اروپا و آمریکا هستند.
مبنای این چرخش در تمامی شئون و جهاتش فقط و فقط منافع بود! اما منافعی که در تضاد آشکار با منافع ملی اوکراینی‌ها قرار داشت.
منافع اوکراینی‌ها به واقع فدای نیازهای «امپریال» غرب شد.  غرب توانست با کمک عده‌ای سرمایه‌دار فاسد، تعدادی سیاستمدار خودفروخته، و چند هزار جوان شیفته سراب سبک زندگی غربی، و البته پشتیبانی زرادخانه رسانه‌ای خویش، منافع خود را به اوکراینی‌ها تحمیل کند.
     
جوانان اوکراینی که در «مایدان» از تمایلشان به سبک زندگی اروپایی ‌گفتند، با جوانان شیفته دمکراسی مخالف مرسی در میدان تحریر یک نقطه مشتراک داشتند: بیرون بودن از دایره کار و تامین معاش! اقشاری که هنوز وارد چرخه زندگی اقتصادی نشده و بر مبنای نیازها و ضرورت‌های آن عمل نمی‌کنند.
همین اقشار اجتماعی در سالگرد کشتار میدان تیانانمن در چین تصمیم به اجتماع داشتند. ارتش چین آنقدر سرباز در میدان جای داد که محلی برای تظاهر کنندگان خالی نمانده بود.
در هنگ کنگ نیز همین جوانان عطش آزادی گرفته پا درهوا، میدانی را اشغال کردند. چینی‌ها برخلاف مرسی و یانکوویچ در جمع کردن این بساط نمایشی (شبه انقلابی) تردید به خود راه ندادند. 
    
حالا با توجه به فرجام کار،‌ یعنی رژیم کودتایی ارتش در مصر، و وضعیت امروز اوکراین، می‌پرسم که: به نظر شما چین رفتاری خردمندانه‌تر نداشت؟

در باره سخنان اباذری در مرگ پاشایی

 اباذری چگونه از فقر در سیستان, به تبلیغ موسیقی موتزارت رسید؟
به نظرم نکته اصلی (و هولناک) نهفته در سخنان اباذری همین واقعیت باشد. این جاست که آشکار می‌شود وقتی از ورشکستگی «روشنفکری» ایرانی می‌گوییم، فحش سیاسی نمی‌دهیم. بلکه بر این واقعیت انگشت می‌گذاریم که این تفکر  قادر به ارائه راه حل برای مشکلات جامعه نیست!
حرف‌های اباذری چه در شیوه گفتار و چه در محتوی بازتاب همین ناتوانی است.

ورشکستگی جنبش روشنفکری را باید در مواضع انسان‌های صادقی همچون اباذری نقد کرد، ‌و نه در کله‌معلق‌بازی سیاسی‌کاران «ارقه» غرب‌پرست و یا ابن‌الوقت‌های فرصت‌طلبی که از ماسک روشنفکری به عنوان ابزاری برای نزدیکی به قدرت سود می‌برند.
بلکه همین انسان‌های صادقی که با تمام سرمایه فکری و معنوی خویش در فرهنگ غرب حل شده‌، و با احساسات، تصورات و تفکرات ناشی از آن زندگی می‌کنند. و خود سند ورشکستگی این جنبش می‌شوند.
چه آن‌ها که در زمان شاه انواع شکنجه‌ها و زندان را برای پایبندی به اعتقاداتشان به جان خریدند، و چه افراد شریف و معتقدی که امروز برای وفادار ماندن به اعتقاداتشان گوشه عزلت اختیار می‌کنند، نمایندگان واقعی جریان روشنفکری ما، از نویسنده و شاعر و اندیشمند و جامعه شناس و فعال سیاسی, همگی امروز یک واقعیت را منعکس می‌کنند: «روزگار سپری شده مردم سالخورده.»
--------------------------------------
لینک مرتبط: سخنان 
#اباذری    
https://soundcloud.com/ata-mohamed-2/abazari-ppashaeimp3#t=0:05

در باب حکومت دینی

اغلب قرون وسطا در اروپا را دوره‌ای سیاه معرفی می‌کنند، و به عنوان حجتی بر رد حکومت مذهب. در این دیدگاه حاکمیت کلیسا همسان انگاشته می‌شود با تفتیش عقاید، سوزاندن دگراندیشان، و علم ستیزی.
اما این همه واقعیت نیست. سنگ بنای آن چیزی که امروز به نام «حقوق شهروندی» می‌شناسیم، از قضا توسط همان کلیسای قرون وسطی گذاشته شد. مسائلی مثل حق داشتن وکیل برای متهم، هیئت منصفه، دادگاه فرجام‌ و استیناف همه ابداعات همان دادگاه‌های انکیزاسیون تفتیش عقاید بودند. تا پیش از آن اصولا چیزی به نام «حقوق متهم» و «دادگاه» به مفهوم امروزیش وجود خارجی نداشت! افراد بنا به «حکم» پادشاه، یا قاضی منصوب او آزاد یا مجازات می‌شدند.
اما این که چرا ابداع کنندگان حقوق شهروندی چنین مورد بی‌مهری کسانی قرار می‌گیرند که خود را یگانه مدافع جامعه شهروندی مدرن می‌دانند، بیشتر از آن که ریشه‌ عقیدتی داشته باشد، در ساختار اقتصاد سرمایه‌داری نهفته است، که با حاکمیت سیاسی کلیسا همخوان نیست.

در باب پیاده روی اربعین


می‌توان گفت سنگ بنای اروپای واحد امروزی را کلیسای مسیحی گذاشت.
هر چقدر هم که اتحادیه اروپا «بازاری اقتصادی» مبتنی بر نیاز سرمایه‌داری باشد، باز اما تحقق آن مستلزم وجود زمینه‌ای فرهنگی بود.
بر خلاف پادشاهان که بر مرزهای ملی پافشاری می‌کردند، کلیسا عموما میل به همبستگی عالم مسیحیت داشت.
زوار مسیحی قرون وسطی در مسیر خود مرزها را درمی‌نوردیدند. مناسک دینی موجبات نزدیکی فرهنگی اقوام اروپایی شد و حس مشترک «ما»ی اروپایی را پدید آورد.
زیارت کربلا را می‌توان از همین زاویه هم دید.  به طور مثال مراوده مستقیم مردم دو کشور بیش از هر قرارداد صلحی می‌تواند زمینه جنگ دوباره میان ایران و عراق در آینده را از بین ببرد.
و البته مسئله در ابعاد بسیار وسیعتری مطرح است. اگر پادزهر سیاست «تفرقه بیانداز و حکومت کن» استعمار را از میان برداشتن اختلافات بدانیم، آنوقت نزدیکی و تفاهم ملل منطقه تبدیل به امری فوری و حیاتی می‌شود جهت قطع پای استعمار!
به امید اینکه پدیده کربلا و نجف در باره مکه ومدینه نیز روی دهد، و روزی شاهد رفت و آمد انبوه  میلیونی زائران در تمامی کشورهای اسلامی باشیم...

سرنوشت یک زیارتکده

دوستی در همین فضای مجازی پیاده روی کربلا را «تودهنی به گرایشات لیبرالی» نامیده بود. به نظر من واقعیت ندارد.
البته هنوز برای قضاوت زود است. باید دید این پدیده چه شکلی می‌گیرد، و به کدام سو گرایش پیدا می‌کند.  به همین خاطر ارائه تصویری روشنگرانه از موضوع،  با در نظر گرفتن جنبه‌‌های ضد و نقیض آن، می‌تواند مفید باشد.
اما این که ما اصل «زیارت» را امری ضدسرمایه‌داری (ضد لیبرالی) بدانیم، یقینا تصوری از بیخ و بن اشتباه است. کلی‌گویی‌های این چنینی از قضا در خدمت تصرف زیارت توسط همان «بازار» قرار می‌گیرد.
بد نیست بدانیم در غرب سرمایه‌داری نیز پیاده روی مشابهی وجود دارد، که بسیار مورد علاقه لیبرال‌هاست: راه یعقوب!
   
این که مشهد و قم خواهران ایرانی شهر «سانتیاگو د کمپوستلا» هستند، تصادفی نیست. این شهر در غرب اسپانیا، محل دفن «یعقوب پیر» یکی از دوازده حواری حضرت مسیح است. زمانی مقبره‌ منسوب به یعقوب مقصد نهایی زواران مسیحی از همه جای اروپا بود. مسیری که به «راه یعقوب» شهرت یافت، بیش از هشتصد کیلومتر درازا دارد و از چندین کشور اروپایی عبور می‌کند.
تاریخنگاری مکتوب سابقه زیارتگاه را تا سده دهم میلادی دنبال می‌کند. در قرون و سطی «سانتیاگو د کمپوستلا» در کنار واتیکان و اورشلیم یکی از سه شهر عمده زیارتی مسیحیان بود! اما با قوام گرفتن مرزهای ملی، این زیارتکده به بوته فراموشی افتاد.
رونق دوباره «راه یعقوب» در چند دهه اخیر با روند «اروپای واحد» همگام بود، با ماهیتی بیشتر دنیوی تا معنوی.
نوزایی دوباره راه یعقوب در چارچوبی سرمایه‌داری فرجامی جز تبدیل شدن به کالایی مورد توجه صنعت توریسم نداشت!
اما بازاریابی «راه یعقوب» از محدوده «کالای توریستی» فراتر می‌رود. این جا فقط جذابیت مناظر طبیعی جنوب فرانسه، یا زیبایی شهر «سانتیاگو د کمپوستلا» “مارکتینگ” نمی‌شوند، بلکه مناسک دینی «زیارت» و “ارزش‌های عرفانی و معنوی” منسوب به آن را نیز مشمول بازاریابی  می‌شود. معنویتی کالا شده ، که قابل خرید و فروش است.
اگر زائر پابرهنه مسیحی قرون وسطایی به راه یعقوب قدم می‌گذاشت تا به دنیا پشت کند، اکنون اشخاص برای مطرح شدن در دنیا به این راه روی می‌آورند. راه یعقوب صحنه‌ اکران عمومی،  و غوغای دنیوی رسانه‌هاست. لیست افراد مشهور، از بازیگران هالیوودی تا سیاستمدارانی که برای تکمیل «چهره رسانه‌ای» خویش قدم به این مسیر “عرفانی” گذاشتند، فهرستی بلند بالا را تشکیل می‌دهد.
از ایجاد خبر، تا نقل تجارب معنوی خویش در رسانه‌ها، و حتی تالیف کتابی در باب تجربیات این سفر معنوی، همگی «موارد استعمال» کالای زیارتی «راه یعقوب» برای حرفه‌ای‌های اهل رسانه و هنر و سیاست است.
به تاسی از همین «چهره‌های رسانه‌ای» جمعیتی رنگارنگ نیز روانه راه یعقوب می‌شوند. از میلیونرهای ریز و درشتی که می‌خواهند برای تغییر ذائقه سفر “معنوی” را جایگزین کشتی لوکس‌ تفریحی ‌کنند، تا انبوه خودباختگانی که به عشق شبیه شدن به چهره‌های محبوب، راه یعقوب را به اتوبان چهار بانده تبدیل می‌کنند.
ظریفی با مشاهده همین اتوبان گفته بود: «زیارت در میان انبوه زائران گم ‌‌شد.»  ما ایرانی‌ها ضرب‌المثل گویاتری داریم: «اومدی زیارت یا که چش چرونی» ؛)
  
نتیجه:
تفاوت میان پیاده روی کربلا با «راه یعقوب اتحادیه اروپا» روشن و بارز است. اما زمینه‌های مشترک نیز وجود دارند.
اگر این راهپیمایی خصلت سیاسی خویش را حفظ کند، و اگر سیاسی بودنش بر مذهبی بودنش بچربد، پدیده‌ای نو و قابل توجه است، و چه بسا نقشی تاثیرگذار، حتی فراتر از مرزهای ملی بازی کند.
اما این پیاده روی در عین حال استعداد تبدیل شدن به امری «ضد دینی»،  تبدیل زیارت به کالایی رسانه‌ای، و مبدل شدن به یک «راه یعقوب» دوم را نیز دارا است.

___________________________________
پ ن:
در باره راه یعقوب در ویکی پدیا
پ ن
تصویری از پسر هاشمی رفسنجانی و همراهانش در پیاده روی کربلا وجود دارد، که از گذاشتنش خودداری کردم.
پ ن
و البته هالیوود هم غافل نمی‌ماند. فیلم سینمایی «The Journey is The Destination» با بازی مارتین شین در باره همین راه یعقوب است.

جمعه ۲۵ مهر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

از انسان بودن


بر جاده «روال معمول امور» همه چیز بنا بر موازین پیش می‌رفت. زبان یکدیگر را می‌فهمیدم. او «مسئول» بود و من ارباب رجوعی وابسته به لطف او. بیشتر از این در یکدیگر نمی‌دیدیم. 
رئیس با لحنی خودمانی دستش را دراز کرد و گفت شنبه بیا حاضره.
من با خوشحالی اغراق‌آمیزی مدارک را دودستی اهدا کردم و خاکسارانه تشکر کردم.
اما پولی که قرار بود لای مدارک باشد را نگذاشته بودم. او لای مدارک را باز کرد و چون نیافت چندبار ورق زد، و بعد بالا به من نگاه کرد.
بنظرم تازه این جا بود که به عنوان دو انسان با هم مواجه شدیم. او پدر چند فرزند که بخاطرشان به هرچیز تن داده و من... من؟ آدمی بی‌فکر و مردم آزار.
به وضوح رنجیده بود. تمسخرش کرده بودم. وضعیت خفت‌بارش را به رویش آورده،  و خجلتش داده بودم.
مردی که برای خودش پست و مقامی داشت، پدر خانواده‌ای با موهای جوگندمی، آدمی محترم و نیکخواه... 
من ایستاده بودم و از وضعیت بالادستی که نصیبم شده بود لذت می‌بردم. او نگاهش را می‌دزدید و لای کاغذها را ورق می‌زد و می‌کوشید بهانه‌ای پیدا کند تا زیر حرفش بزند. لحنش اما فقط ضعیف و سرشار از آزردگی بود. 
«روال معمول امور» جایش را به برخورد نزدیک دو موجود زنده داده بود، و فضای اتاق اندک اندک سرشار از انسانیت شد.
حالا اسم آن پول دیگر «رشوه» نبود، بلکه وضعیتی نامیمون بود، که هر دو به نوعی در آن گرفتار افتاده‌ایم. این موقعیت مشترک متحد و همدل می‌کند. پاکت مزبور را لای کاغذ دیگری گذاشتم و دادم.
چندبار صادقانه عذرخواهی کردم. لزومی نداشت، اما احساس عذاب وجدان می‌کردم. با احترامی اغراق آمیز تشکر کردم، انگار که اتفاقی نیفتاده باشد. و بیرون آمدم.

روز شنبه کس دیگری را برای گرفتن جواب فرستادم، تا با مرد محترم چشم در چشم نشوم. 

نرمش قهرمانانه، تا کجا، تا چند؟


دوره جدید سیاست خارجی ایران بیش از هرچیز در اصطلاح «نرمش قهرمانانه» تبلور یافت. اما ماهیت این «نرمش» چیست؟
اگر شرایط منطقه و خطرات ناشی از آن موجب نرمش مزبور بوده، در این صورت می‌بایست نام آن را «نرمش عاقلانه» می‌گذاشتیم.
اگر علتش رویگردانی از اهداف مردمی انقلاب و «وادادگی» در برابر استعمار بود، در این صورت باید نامش را «نرمش خائنانه» می‌گذاشتیم.
پس «نرمش قهرمانانه» چه گونه نرمشی می‌تواند باشد؟
   
به نظر من آن چه از رهبر فعلی برای نظام باقی می‌ماند، بیش از هر چیز سیاست خارجی جمهوری اسلامی است.
مهمترین مشخصه این سیاست شاید «خلاقیت»‌ باشد. خصلتی که لازمه رفتن به راه‌های نرفته است.
ژاندارم پیشین منطقه وقتی خواست مستقل شود و مستقل بماند، گریزی از بازتعریف جایگاهش در  منطقه نداشت. اما هنوز هم تعریف دقیقی از جایگاه ایران به عنوان یک «قدرت منطقه‌ای مستقل» در عصر مدرن (لااقل در دویست سال اخیر)  نداریم.
اگر امام وظیفه سترگ بریدن زنجیرهای وابستگی را بر عهده داشت، مسئولیت اتصال مجدد و تعریف جدید از روابط، بر دوش جانشین او افتاد.
همین ضرورت بود که آقای خامنه‌ای را بیش از مسائل داخلی، درگیر سیاست خارجی ساخت. سرمشق صلح امام حسن، و تلاش برای یافتن توازن میان مواضع ضدستعماری، در عین پرهیز از رویارویی مستقیم، خطوط اصلی این سیاست را تشکیل می‌دهد.
   
البته هنوز پروسه بازتعریف سیاست خارجی ایران به پایان نرسیده، و زود است در باره موفقیت‌/ یا شکست آن قضاوتی کرد. هرچند شاهد موفقیت‌هایی بودیم.
به طور مثال هنگامی که ایران سقوط صدام توسط آمریکا را در خدمت بسط قدرت خویش در منطقه قرار داد. از مختصات رفتاری این سیاست، ملاحظه‌کاری، عمل‌گرایی، و تن ندادن به تنش‌‌های لحظه‌ای بود. سیاستی سنجیده و بدور از ماجراجویی. به نظر می‌رسد رفتار ایران در برابر داعش نیز از همین جنس باشد.
   
آیا «نرمش قهرمانانه» منتج از دکترین سیاست خارجی آقای خامنه‌ای، و در همان راستا نیست؟ نرمشی با حفظ مواضع، به منظور بقای مقاومت و نظام جمهوری اسلامی؟
در این صورت، و با توجه به بالاگرفتن اختلاف میان دو جناح اصلی نظام در تعریف «رابطه با غرب»، و این که یکی از جناحین مذاکرات هسته‌ای را به بازگشت مناسبات دوستانه پیشین با غرب تفسیر می‌کند، آیا «آموزه‌های» مزبور پس از فوت آقای خامنه‌ای نیز سیاست خارجی ایران را تعیین خواهند کرد؟ یا ایران دوباره به جایگاه پیشین خویش در روابط استعماری باز خواهد گشت؟